صبر!
از وقتی چشم باز کردم، به اطرافیانم درس صبوری و صبور بودن دادم.
بهشون گفتم "هر اتفاقی که برات میفته، مگه غیر اینه که یه خدا بالای سرت داری که همه جوره هواتو داره؟! "
گفتم ببین! خدا برات یه نشونی تو قرآن گزاشته که وقتی از همه جا بریدی بری سراغش.... انَّ مَعَ العُسرِ یُسرا... میگی نه کافی نیست؟ دوباره تاکید کرده، فَاِنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا!
دیروز تو مغازه، سفارش سیمی قبول کرده بودم. یه خانومی موقع تحویل که اومد، با یه بغل انرژی منفی اومد، ایرادات فیثاغورسی گرفت و شروع کرد به داد و بیداد کردن! غیر از من، ۴ نفر دیگه از دوستام و چند تا مشتری داخل مغازه بودن... به سختی فراوون خانومه رو آرومش کردیم و مشکلش حل شد! تا امروز... هر کی اومد شروع کرد از صبوری من گفتن... برام خیلی عجیب بود...
راستش تا یک سال پیش من خیلیییی صبور بودم....
اما الان خودم خیلی اینطور فکر نمیکنم...
دقیقا نمیدونم مشکل از کجاست!
از کم طاقتیِ من؛
یا از بیشتر شدن مشکلات و دردای زندگی من؟!
امشب به این فکر می کردم واقعاً این حجم از درد و مشغله، لایق یه دختر ۱۷ ساله نیست...😄
من جا نزدم و نمی زنم ، اما راستش واقعااااً کاسه صبرم لبالب پر شده!
پ.ن: الان که از شدت گریه دارم جون میدم اینارو نوشتم!
الان که از شدت خستگی تمام پاهام تاول زده و باد کرده!
الان که دستام تاول زده و سر انگشتام کرخت و بی حسه و تمام ناخنام شکسته...
الان که یک هفته ست از شدت خستگی و فکر و خیال نخوابیدم....
پ.ن۲: خواستم بگم هنوزم صبورم...
من تحمل میکنم....
تا جایی که خونی تو رگام جریان داره...
پ.ن۳: هر روز بیشتر از قبل خدا بی کس بودنم و به رخم می کشه :)