یادمه مامان وقتی دختر کوچولوش حدوداً ۵ ساله شد؛ با فلانی باشگاه رشته ژیمناستیک ثبت نامش کرد.
فلانی پسر عمومه، ۷ ماه بزرگتر از منه... جناب فلانی قرار بود پشتیبان و حامی باشه برام و تمام هوش و حواسش تو باشگاه به من باشه تا مبادا کسی اذیتم کنه...
اما از شانس خوب من، جایگاهمون کاملاً عوض شد😂🤌
فلانی مدام درحال بازیگوشی و شیطنت بود و هرررر جلسه تنبیه می شد و من دست به دامن استاد که خواهش میکنممم ازش بگذر...
حدود دو سالی ادامه دادم. اما با شروع مدرسه و استعفای آقای فلانی کاملا دل سرد شدم و انصراف دادم.
الان بیشتر از ۱۰ سال از اون روزا گذشته و من هیچ شاخه ورزشی رو ادامه نداده بودم، تا سه ماه پیش :)
خدا یه مشوق جدید گذاشت سر راهم... شد انگیزه برام... قرار بر این شد که من تنها انگیزم از باشگاه اومدن خودش باشه و بیشتر خوردن من! بخورم، ورزش کنم و چاق نشم😁
چون خودش کمک مربی بود و دو سالی بود اونجا فعالیت داشت، کامل با محیط و آدما آشنا بود. از همون روز اول همه باهام مثل یه مهمون جدید و دوست داشتنی برخورد کردن و هر کدوم به نوبه خودشون یه اعتماد به نفسی بهم دادن!
یه بدن کاملا خااام و بی تجربه...
شروع کردم... از حرکات صورتم کاملاً علاقم به ورزش آشکار بود😆
یک ماهی گذشت و رفتم رو ترازو، ۴ کیلو کاهش وزن فقط تو یک ماااه🤩 دلم رفت براش... بیشتر از من خوشحال بود🤍
راستش اونقدرام بد نبود. کم کم خوشم اومد.
به قول استاد به نظرم کسی که ورزش نکنه عملاً دیگه زنده نیست...
این سه ماه خیلی برام با وجود سختی هاش شیرین گذشته...
اما ظاهراً دیگه نمیتونم ادامه بدم :)
قرار بود یه ماهی هم باشم، تازه ووشو رو در کنارش شروع کرده بودم، اما همیشه شرایط اونطوری که میخوای پیش نمیره...
ولی من جا نمیزنم، قرار نیست سال کنکور یه آدم گِرد افسرده پشت میز بشینه..
از هر فرصتی که باشه برای پیاده روی و ورزش تو خونه استفاده میکنم...
استخر میرم، شنا میکنم...
کوهنوردی میرم...
ولی کم نمیارم...
چون برای ادامه زندگیم، واقعااااً به سلامت جسمیم احتیاج دارم..
پ.ن: عزیزدردونه، یکی یه دونه، خیلییی عزیزی برااام... میدونم چقدر ناراحت میشی از این موضوع، اما شرمندتم... :) این دفعه دیگه از توان من خارجه...انتخاب من نبود، اما مجبورم بپذیرم...