نیمه تو...🌱

چُرت ظهرونه

جمعه سی و یکم شهریور ۱۴۰۲، 0:34

امروز صبح بازار بودم. صدای همهمه آدما، چرخیا، موتوریا، دمای بالای هوا، بوی گند عرق رهگذرا، قیمت‌های وحشتناک حسابی کلافه می کنه آدمو! اون لحظه فقط دوست داری خیلی زود کارت تموم شه و به آرامش خونه برسی....

خرید ها انجام شد و اومدم مغازه با بدن درد و گرسنگیِ تمام وسیله هارو چیدم.

حوالی ساعت ۳ بعداز ظهر رسیدم خونه، بوی غذای مامان به مشامم خورد و متاسفانه مدتیه بوی غذا روانیم میکنه!

به محض اینکه بوی غذا رو حس میکنم سریع حالت تهوع بهم دست میده و عوق میزنم🤦‍♀️

وسط اتاق یه بالشت و یه ملحفه نازک گزاشتم و چشمام و بستم....

یک ساعتی مثلاً تو حالت خواب و بیداری بودم...

کاملا هوشیار...

تمامِ مدت یه آهنگ شجریان با صدای خیلیییییی بلند تو ذهنم پخش می شد...

دیگه نتونستم تحمل کنم و بلند شدم...

کاش بتونم یه خواب راحت داشته باشم :)

نویسنده: نظرات:

مریم مقدس😁

پنجشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۲، 7:36

دیروز به طور اتفاقی تو پیج یه دکتر زنان یه کوئسشن باکس دیدم که گفته بود هر سوالی دارین بپرسین، منم از فرصت استفاده کردم و سفره دلمو باز کردم😂

خانم دکتر دمای بدنم بالاعه، جدیداً بدنم خسته ست ولی خواب درست ندارم، به بوی غذا به شدت حساس شدم، غذا نمیتونم بخورم، زیر دلم پیچ میره و... خلاصه که کامل شرایط و شرح دادم براشون😌

جواب داد عزیزم شما بارداری احتمالاً، یه آزمایش بتا بده😑😐

خواستم بگم تبریک میگم، مریم مقدس طور باردارم احتمالا😂

پ.ن: چند شب پیش، خواب دیدم سه ماهه باردارم... آخ نمیدونی چه حسی داااشت🥺😍 وی به شدت مشتاقه این حس و تجربه کنه... 🌱

نویسنده: نظرات:

افسردگی

سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۲، 22:36

یه مدتیه که خواب درست ندارم.

چیزی نمی خورم.

حال روحی و جسمیم بهم ریخته ست.

ذهنم آشوبه.

هیچی واقعاً خوشحالم نمی کنه.

یه حسی بهم میگه افسردگی لعنتیم برگشته...

الان اصلا فرصت خوبی نیست!

واقعا به خودم احتیاج دارم...

نباید خودمو ببازم...

خداجونم؟!

منتظر یه نشونه ام از طرف خودت، همین!

نویسنده: نظرات:

آغوش امن🫂🫀

یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۲، 23:13

راستش این روزا عجیب کمبود یه شونه دارم...

شاید خنده دار باشه، ولی فاطمه برای اولین بار یه شونه مردونه میخواد!

یه آغوش امن می خواد که بغلش کنه و بگه "نترس من کنارتم...."

ولی ندارم... هیچ کسی رو تو زندگیم ندارم...

راضیم حتی به رهگذر تو خیابون، کسی که نشناسه منو و فقط در حد چن دقیقه بشنوه حرفامو... درکم کنه...!

عجیبه برام، چرا همیشه برای بقیه آغوش امن بودم و الان انقدر بی کسم؟!

۵-۶ سال پیش نصف بیشتر اطرافیانم سنگ صبور سیو کرده بودن شمارمو... چون هر وقت که می خواستن با تک تک شون صحبت می کردم، می‌شنیدم درد دلشون و... الان کجان دقیقا؟!😂

روزگار خیلی عجیبه، خیلیییی...

نویسنده: نظرات:

بارون🌧

یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۲، 23:1

عمیقاً دلم باورن میخواد....🫠

دلم بارون میخواد، برم زیر بارون، دعا کنم، بلکه خدا صدام و بشنوه... :)

یادمه ایام کرونا یه شب، سر کلاس فتوشاپ بودم. استادمون پز بارون پشت شیشه اتاقش رو می داد. دلم غنج میرفت برای حس و حالی که توصیف می کرد... یهو چشمم به گرفتگی هوا و صدای رعد و برق خورد... چشمام قلبی شد :)

یه چادر نازک سرم کردم و رفتم رو پشت بوم...

تک تک قطره هایی که به صورتم میخورد یه جون به جونام اضافه می کرد...

بلند بلند گریه می کردم...

برای تک تک آدمای اطرافم، همهههه شون از صمیم قلبم دعا می کردم...

خداروشکر می کردم...

اون چهل دقیقه جز طلایی ترین لحظات عمرم بوده...

الانم عمیقاً نیاز به بارون دارم... :)

دلم میخواد برم زیر بارون و خدا دختر کوچولوش و بغل کنه و بگه "بگو دخترم، میشنوم صداتو، میبینم درداتو..."

خدایا میشنوی؟! میشه بزنی رو شونه‌م مطمئن شم هستی و میبینی؟!

راضیم به رضای خودت....

نویسنده: نظرات:

صبر....

چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۲، 23:50

خدا جونم...

هر کی نبینه، تو که دیدی چه روزایی پشت سرم بوده، مگه نه؟!

تازه داشتم رنگ خوشی و خوشبختی رو به زندگیم می دیدم...

چی شد یهو؟!

کمکم کن صبور تر باشم....

کمک کن کم نیارم و دووم بیارم...

خودت میدونی چقدر کم طاقتم....

وجودتو شکر خداجونم...

که جز خودت هیچ کس و تو زندگیم ندارم....

بغض تو گلوم سالهاست داره با روح و روانم بازی میکنه:)

نویسنده: نظرات:

کینه🖤

جمعه دهم شهریور ۱۴۰۲، 17:23

حدوداً یک ماهه پیش برای عیادت شوهر خاله مامان رفتیم خونشون. داخل که شدیم خواب بود. نسبت به آخرین باری که دیده بودمش میتونم بگم هیکلش نصف شده بود، چروک های پیشونیش عمیق تر و پر رنگ تر از قبل خودش رو نشون می داد. سرطان لعنتی کار خودش و کرده بود..‌

چند دقیقه ای نشستیم تا بیدار شد و احوال پرسی کرد باهامون، یه مرد شریف، خانواده دوست و به شدت مهمون نوازیه که تو این چند سالی که میشناسمش همیشه سبب خیر بوده...

تمام دور و اطرافش پر از داروهای گیاهی و شیمیایی بود...

یه کمی حرف زد. ظاهرا عصبی و رنجور بود از یکی از اقوام که منت احوال پرسیش و به سرش گزاشته... میگفت تو این ۶۰ سالی که از خدا عمر گرفتم تا حالا منت پدرمم نکشیدم، از وقتی خودم و شناختم کار کردم و همیشه خودم کار خودم رو انجام دادم. اما الان به جایی رسیدم که منت یه تلفن زدن و سر من میزارن...

از درد فقط به خودش می‌پیچید.... وسط حرفاش گفت من که میدونم دیگه خیلی زنده نیستم، ولی رو سیاهی برای اینا میمونه...

میوه خوردیم و بلند شدیم.

ولی یه بنده خدایی که همراهمون اومده بود از ماشین پیاده نشد، به خاطر یه کینه قدیمی که تو قلبش بود...به خاطر چیزی که دلیلش رو هم حتی نمیدونست، خیلی اصرار کردم بیاد ببینتش، اما نیومد. گفت انشالله یه فرصت دیگه...

چون میدونستم واقعاً خیلی زنده نیست...

امروز از خواب که بیدار شدم، فهمیدم فوت کرده و دیگه نیست :)

کینه تو قلب آدما همینقدر لعنتی و فراموش نشدنیه...

هیچ فردا و بعدی وجود نداره، فک کن فقط امروز و زنده ای....

از دلش دربیار، یه جعبه شیرینی، یه دسته گل...

تو پادرمیونی کن...

باور کن واقعاً فردایی در کار نیست...

پ.ن: ممنون میشم برای شادی روحش یه فاتحه بخونید🤍

نویسنده: نظرات:

باشگاه🤸‍♀️

پنجشنبه دوم شهریور ۱۴۰۲، 1:32

یادمه مامان وقتی دختر کوچولوش حدوداً ۵ ساله شد؛ با فلانی باشگاه رشته ژیمناستیک ثبت نامش کرد.

فلانی پسر عمومه، ۷ ماه بزرگتر از منه... جناب فلانی قرار بود پشتیبان و حامی باشه برام و تمام هوش و حواسش تو باشگاه به من باشه تا مبادا کسی اذیتم کنه...

اما از شانس خوب من، جایگاهمون کاملاً عوض شد😂🤌

فلانی مدام درحال بازیگوشی و شیطنت بود و هرررر جلسه تنبیه می شد و من دست به دامن استاد که خواهش میکنممم ازش بگذر...

حدود دو سالی ادامه دادم. اما با شروع مدرسه و استعفای آقای فلانی کاملا دل سرد شدم و انصراف دادم.

الان بیشتر از ۱۰ سال از اون روزا گذشته و من هیچ شاخه ورزشی رو ادامه نداده بودم، تا سه ماه پیش :)

خدا یه مشوق جدید گذاشت سر راهم... شد انگیزه برام... قرار بر این شد که من تنها انگیزم از باشگاه اومدن خودش باشه و بیشتر خوردن من! بخورم، ورزش کنم و چاق نشم😁

چون خودش کمک مربی بود و دو سالی بود اونجا فعالیت داشت، کامل با محیط و آدما آشنا بود. از همون روز اول همه باهام مثل یه مهمون جدید و دوست داشتنی برخورد کردن و هر کدوم به نوبه خودشون یه اعتماد به نفسی بهم دادن!

یه بدن کاملا خااام و بی تجربه...

شروع کردم... از حرکات صورتم کاملاً علاقم به ورزش آشکار بود😆

یک ماهی گذشت و رفتم رو ترازو، ۴ کیلو کاهش وزن فقط تو یک ماااه🤩 دلم رفت براش... بیشتر از من خوشحال بود🤍

راستش اونقدرام بد نبود. کم کم خوشم اومد.

به قول استاد به نظرم کسی که ورزش نکنه عملاً دیگه زنده نیست...

این سه ماه خیلی برام با وجود سختی هاش شیرین گذشته...

اما ظاهراً دیگه نمیتونم ادامه بدم :)

قرار بود یه ماهی هم باشم، تازه ووشو رو در کنارش شروع کرده بودم، اما همیشه شرایط اونطوری که میخوای پیش نمیره...

ولی من جا نمیزنم، قرار نیست سال کنکور یه آدم گِرد افسرده پشت میز بشینه..‌

از هر فرصتی که باشه برای پیاده روی و ورزش تو خونه استفاده میکنم...

استخر میرم، شنا میکنم...

کوهنوردی میرم...

ولی کم نمیارم...

چون برای ادامه زندگیم، واقعااااً به سلامت جسمیم احتیاج دارم.‌‌.

پ.ن: عزیزدردونه، یکی یه دونه، خیلییی عزیزی برااام... میدونم چقدر ناراحت میشی از این موضوع، اما شرمندتم... :) این دفعه دیگه از توان من خارجه...انتخاب من نبود، اما مجبورم بپذیرم...

نویسنده: نظرات:
© نیمه تو...🌱