نیمه تو...🌱

همراهِ مریض :)

شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳، 0:22

امشب برای اولین بار همراه مریضم.

یکی از خاله هام رَحِمش رو خارج کرده و چند روزی مهمون بیمارستانه.

قرار بود مامان بیاد ولی بابا گفت من بیام که اینم تجربه شه برام، یعنی عاشقشم که دوست داره طعم هر چیزی رو چه تلخ چه شیرین بچشم.

بخش زنانه و اکثر خانوما تازه زایمان کردن، تخت بغلی یه دختر خانوم حدوداً بیست و شش/هفت ساله ست که مادر شوهرش همراهشه. ببین به قدررررری این دو نفر ماهن و احترام همدیگرو نگه می دارن که عمیقاً دلم میخواست تو این یه مورد جاش باشم...

از همون اول گفتم، من اصلاً هول تیپ و قیافه و هیکل پارتنر نیستم، نه اینکه برام مهم نباشه ها نه! خیلیم مهمه، ولی اولویتم شخصیت طرفه، ببین واقعاً هول شخصیت طرفم :)))

تو این خونواده هم دقیقا همینه، پسره از لحاظ قیافه و قد و هیکل یه حد خیلی معمول رو داره، اما از لحاظ شخصیت و احترام به خونواده فوق العادست...

************

از لحاظ روحی خیلی میزون نیستم‌، نیاز به خلوت دارم، امشب این بیمارستان واقعا نیاز بود برام...

***********

به قول ابطحی:

خدایا عمیقاً از این وضعیت خسته ام،

یه نقطه امن بهم بده که شبا توش مچاله شم :)))

نویسنده: نظرات:

یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۳، 2:34

دندون درد داره به جنون میرسونه....

اعصابم به شدت خورده و عصبیم....

چقدر بی جنبه ای آخه لعنتییییی چقدررررر!!!!!

نویسنده: نظرات:

آیین نامه

چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳، 23:16

دیروز امتحان آیین نامه داشتم. دقیقا روز قبلش متوجه شدم و به هیچ عنوان آمادگی نداشتم. چون کل ۸ جلسه کلاس رو برق آموزشگاه رفت و در تاریکی مطلق عملاً هیچی از کلاس نفهمیدیم.

آخر شب بعد اومدن از مغازه در حد یکی دوساعت درحالی که چشمام داشت قفل می شد یه نگاه به کتاب انداختم و روز بعد رفتم برای امتحان.

با یکی از دوستام هر دو با یه شرایط مشترک با یه حس پوچی که الان میریم رد میشیم میخندیم برمیگردیم وارد سالن شدیم😂🤌

یه سرباز به شدت کراش دیدم و تمام مدت حواسم به اون بود🤣

آزمون دادیم و در کمال ناباوری قبول شدیم هردو😁

برای بار اول...

اول به مامان و بعد به بابا خبر دادم، هر دو خنثی طور انگار که هیچ اتفاق مهمی نیفتاده و وظیفه بوده تبریک گفتن🤣🫠

موند دخترم...

نمیدونستم خبر بدم، ندم، چیکار باید کنم؟!

فک میکنم ۷-۸ باری رفته و رد شده...

از سمت خانواده و اطرافیان تحت فشاره شدیده...

همشم از استرس.

وقتی بهش گفتم یه طوری انگاری ناراحت شد...

قلبم ریخت.

ولی چه میشه کرد....

دوست دارم که کمکش کنم، ولی اونقدر جبهه داره نسبت به این موضوع که کوچک ترین حرفی بهم میریزه احوالش رو...

نویسنده: نظرات:

🌚

پنجشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۳، 23:15

امروز تولدت بود...

خیلی با خودم کلنجار رفتم، اما آخرش به این رسیدم که دوست ندارم حسی که من شب تولدم تجربه کردم رو توهم تجربه کنی... به این رسیدم که نمیتونم مثل تو وقیح باشم...

من امروز کار خاصی نکردم، یه شاخه گل و یه کافه ساده هیچ حرکت مهمی نیست، اما تا عمر داری کنج ذهنت میمونه!

مثل تولدی که ازم دریغ کردی... مثل یه کیک تاینی که میتونستی برام بیاری و بگی فقط برای دلخوشی تو... خنده داره ولی خب من هنوز گاهی توهم اینکه میخوای سورپرایزم کنی برم میداره... :))

اصلا بحث تولد نیست! بحث اینه که تو زندگیت جایی نداشتم... از وقتی اون هویج وارد زندگیت شد چشمت رو رو تمام عشقی که بهت داشتم بستی... به یه چشم دیگه محبت هاشو دیدی... نمیدونم چطور بهت بگم که متوجهش باشی... مثلا تک شاخه گل رزي که اون بگیره با من خیلی فرق داره....

امروز وقتی حدیث پرسید کی برات گل گرفته، سریع گفتی اینو فاطمه، اون برام دسته گل گرفت.... از کی تا حالا دوتا شاخه دسته گل محسوب میشه؟!

حس مسخره و مزخرفی که ناشی از کمبود محبتته.... چی بگم؟!

الهی شکر که الان بیشتر حواست بهم هست... ولی امان از بغضی که تا ابد و یک روز کنج چشمام میمونه!

تولدت مبارک ماهِ من....

نویسنده: نظرات:
© نیمه تو...🌱