همراهِ مریض :)
امشب برای اولین بار همراه مریضم.
یکی از خاله هام رَحِمش رو خارج کرده و چند روزی مهمون بیمارستانه.
قرار بود مامان بیاد ولی بابا گفت من بیام که اینم تجربه شه برام، یعنی عاشقشم که دوست داره طعم هر چیزی رو چه تلخ چه شیرین بچشم.
بخش زنانه و اکثر خانوما تازه زایمان کردن، تخت بغلی یه دختر خانوم حدوداً بیست و شش/هفت ساله ست که مادر شوهرش همراهشه. ببین به قدررررری این دو نفر ماهن و احترام همدیگرو نگه می دارن که عمیقاً دلم میخواست تو این یه مورد جاش باشم...
از همون اول گفتم، من اصلاً هول تیپ و قیافه و هیکل پارتنر نیستم، نه اینکه برام مهم نباشه ها نه! خیلیم مهمه، ولی اولویتم شخصیت طرفه، ببین واقعاً هول شخصیت طرفم :)))
تو این خونواده هم دقیقا همینه، پسره از لحاظ قیافه و قد و هیکل یه حد خیلی معمول رو داره، اما از لحاظ شخصیت و احترام به خونواده فوق العادست...
************
از لحاظ روحی خیلی میزون نیستم، نیاز به خلوت دارم، امشب این بیمارستان واقعا نیاز بود برام...
***********
به قول ابطحی:
خدایا عمیقاً از این وضعیت خسته ام،
یه نقطه امن بهم بده که شبا توش مچاله شم :)))