نیمه تو...🌱

آقا جونم🕊

جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴، 23:17

حیف و صد حیف، که از چند ماه اخیر هیچ پستی از روزهام نزاشتم!

البته که طوری تو ذهنم حک شده که محاله تا آخر عمرم از یاد ببرم...

آقا جونم درست ۱۶ روز پیش، پنجم آذر ماه یک هزار و چهارصد و چهار، از بینمون پر کشید و رفت🕊🖤

آقا جون من از بچگی تو آغوش شما قد کشیدم. وقتی به دنیا اومدم اسمم رو شما گزاشتی و از اونموقع شما و عزیزجون شاهد لحظه های زندگیم بودین.

درست به جز دو سال اخیر، تمام عمر از لحاظ مسافت آزمون دور بودین، اما همیشه آرزوم بود کنارمون باشین. تا اینکه خدا صدای دخترکوچولو رو شنید و به خاطر بیماری شما اومدین و تهران خونه گرفتین.

خداروشاکرم برخلاف تمام این سال ها، این مدت از لحظه لحظه بودنتون لذت بردم. الهی شکر که پرستارت بودم و تونستم ذره ای باری از رو دوش شما بردارم.

آقا جون چطوری انقدرررررر بی نظیر بودی مرد؟

چطور ممکنه ۲۰ سال من حتی ذره ای بدی تو وجودتون نبینم؟

راستش من پناهمو از دست دادم... خیلی بهت تکیه کرده بودم آقا جون...

این سرطان لعنتی چی میخواد از زندگیمون؟ دایی حسن رو گرفت ازمون بس نبود؟ یک عمر داغش رو دلمون موند...

من شاهد بودم چطور پهلوونی مثل شما به خاطر سرطان لعنتی چطور جلوی چشمم ذره ذره آب شد و حتی یکبار دم نزد، هر بار پرسیدم آقاجون خوبی؟ گفتی آره. حتی درست چند ساعت قبل مرگتون😭💔

به خودم قول دادم، درس بگیرم ازتون، سعی میکنم همه چیز رو به یادم بسپرم، تو زندگی ازتون الگو بگیرم و درست زندگی کنم.‌.

خیلی برام زود بود تجربه همچین داغ بزرگی واقعا...

کی گفته خاک سرده؟ به خدا که هر روز بیشتر از دیروز نبودش تو زندگیم حس میشه🥺

خداجونم!

تسلیم اراده توعم...

حکمتت رو شکر.

خدایا، کاش این روزا کمی بیشتر هوامو داشته باشی، هعی درد رو دردام نزاری، قلبم دیگه تحملش رو نداره :)

نویسنده: نظرات:
© نیمه تو...🌱