نیمه تو...🌱

هویت

سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲، 0:21

من کی ام؟!

حالم خوبه؟!

زنده ام؟! یا فقط نفس می‌کشم؟!

قبل از تو من بودم؟!

چه کردی با من؟!🙂

یه طوری دکمه تک تک آدمای اطرافمو زدم، که اصلاً قبل تورو یادم نمیاد.

ممنون ازت :) خیلی خوب پاداش رفتارهامو دادی....

خیلی خوب داری نتیجه اعتماد به یه آدمو بهم نشون میدی....

نویسنده: نظرات:

کارما :)

یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲، 22:18

همش به این فکر میکنم چرا دلم صاف نمیشه؟!

چرا هر چی می خوام خودمو خر کنم نمیشه؟!

چرا با کوچکترین کبریتی که می کشی دوباره تمام تنم میسوزه؟!

حس میکنم زخم هایی که به جونم گزاشتی یه نمه عمیقه برام :)

غروب چهارشنبه سوری رو یادته؟! رنگ کاری اتاقت؟! روزی که قرار بود بریم دریم؟! تولد شادی رو چی؟! کافه ای که پاتوقمون بود؟! نابود کردن چت....... لو دادن وبلاگ قبلیم رو چطور؟! سوپرایز ولنتاین؟! روز تولدم....؟! حرفایی که پشتم زدی و حقم نبود؟! لیزر این دفعه؟! تلفن اون روزت؟! شب قبل مسافرت مشهد؟!

یا تموم حرفایی که گفتم به کسی نگو و گفتی...

یا تموم جاهایی که گفتم نرو ولی رفتی....

همه آدمایی که گفتم نگرد باهاشون و اتفاقاً صمیمی شدی...

بخوای میتونم تا خود صبح از این کلیدواژه ها بنویسم...

تک تک اینا ساعت ها، روزها، هفته ها یا شاید ماه ها با روان من بازی کرده...

دیگه هیچی باهات مزه قبل رو نمیده!

آدم کینه ای نبودم، کینه ایم کردی....

من دیگه نمیتونم پامو تو اون کافه بزارم، دیگه نمیتونم حس قبل رو با دیدن اتاقت داشته باشم، دیگه نمیتونم مثل قبل بغلت کنم، دیگه نمیتونم دوستت دارمات و باور کنم.... دیگه هیچ وقت آدم قبلی نمیشی برای من! حتی اگر کسی تو زندگیت نباشه... این حس از سمت منم هست. دیگه هیچ وقت هیچی تکرار نمیشه.

نه میتونم کنارت بمونم، نه میزاری برم، نه میتونم برم!

گزاشتی منو درست وسط جهنم و هر روز یه گوشه از قلبم رو به آتیش می کشی..‌.

الان کجایی؟! الان که له و خسته به خاطر تو اومدم تا ببینمت؟!

حرفی ندارم. سخت و آسون هر طور شده میگذره برام.

فقط حواست باشه جونم، به قول خودت، کارما ایز دِ بچ :)🙃

نویسنده: نظرات:

تلخِ یاسینی

جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۲، 18:42

ماجراش مفصله، اما بهم برگشتیم :)

با قلب ترک خورده و یه ذهنی که آشفته تر از همیشه ست، با وساطت یه سری اتفاقا و صحبت با تراپیستم، قرار شد دوباره شروع کنیم.

میدونست نقطه ضعفم چت تلگرامه، همون شب پاک کرد :)))

چند روزه بهش فکر میکنم و هر بار حمله عصبی انگار بهم دست میده. یه سری حرفا، یه سری احساسات، یه سری عکس ها و وویس ها، یه سری اولین ها مطمئنم دیگه بین مون تکرار نمیشه...

چند روزیه مثل مرغ پر کنده هر کاری کردم اما دیگه برنمی گرده...

اومد پیشم تا باهم صحبت کنیم. چیزایی رو فهمیدم که جنونم به اوج رسید. کنترلم رو از دست دادم و باز این چشمای لعنتیم شروع کرد...

دستاش تو دستم بود که آهنگ تلخ یاسینی پلی شد:

(یعنی بعد من دستات مالی کی میشه؟!🙃)

نمیدونم تا کی این بغض و اشک ها میخواد مانع صحبت هام بشه. احساس ضعف بهم دست میده وقتی دارم حرف میزنم و گریه امونم نمیده. من از ترحم متنفرمممم. مدام می گفت توروخداااا گریه نکن...

برای اولین بار بهم یه قولی دادی، امیدوارم سر قولت بمونی.🙂

شکسته تر از چیزیم که فکرش رو کنی، اما این بارم دلم رو صابون میزنم و به امید اینکه یه اثری از آدم قبل ببینم میمونم.

نویسنده: نظرات:

نوتیف

سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۲، 23:37

همین که به این فکر میکنم دیگه قرار نیست نوتیف از تو رو گوشیم ببینم، برام بسه!

خدایا کمکم کن قوی باشم، هیچ وقت نتونستم جلوی این بغض لعنتی رو بگیرم😩❤️‍🩹

نویسنده: نظرات:

سوهان روح

سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۲، 21:25

کسی که تمام آرامشم بود با رفتاراش شده سوهان روحم.

چشمام و بستم و امشب با وجود تماااام عشق و علاقه بی انتهایی که بهش داشتم گفتم برو از زندگیم بیرون.

خیلی جدی تر از چند دفعه قبل.

بعد چند سال شمارش از گوشیم حذف شد.

بلاک شد.

عمیق ترین نقطه قلبم، تیکه ای عظیمی از وجودم درد میکنه.

با توجه به شرایطی که هست ممکنه باز باهم ارتباط بگیریم، اما دیگه هیچ وقت دوتا فرشته قبل برای هم نمی شیم.

با وجود حسی که تو قلبمه، تا ابد و یک روز، دوسش خواهم داشت.

خدایا کمکم کن انتخاب درست تو زندگیم داشته باشم تا کمی آرامش مهمون قلبم شه.

الان فقط ازم یه دختر غمگین و افسرده مونده که شبانه روز به تو فکر میکنه....🥺

تا حالا انقدر احساس ضعیف بودن بهم دست نداده بود🙃

در مقابل تو واقعا پوچم... و تنهام متوجه ای؟!

دیگه نیستی که هعی بهم بگی

تا من هستم غصه هیچی رو نخور.

تا من هستم هیچ وقت تنها نیستی....

نویسنده: نظرات:

ماه رمضون🥹🤍✨️

سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۲، 5:11

وقتی ۹ سالم شد، سال اول رو مامان اجازه نداد روزه بگیرم و گفت حالا خیلی کوچولویی...

سال بعدش تصادف کردم و جمجمه ام ترک خورد. دکتر گفت اگر میخوای زنده بمونی نباید روزه بگیری...

بعد اون هر سال ما یه بهونه ای داریم که مامان غرغر کنه که دختر کوچولوش روزه نگیره و میگه بدنت ضعیفه.

از اونجایی که دختر کوچولوش به شدت تخصه تو این مسئله، از زیر بار حرف خونواده در میره و هر سال کار خودش رو میکنه🤪

امسال هم به بهونه درس و کنکور به هیچ عنوان اجازه نمیده روزه بگیرم🫠

جدای از هر اعتقاداتی، ماه رمضون رو یه طور دیگه دوسش دارممم🥹

کل سال رو لحظه شماری میکنم تا این ماه برسه.خیلی رو خودم متمرکز ترم. انگار که بهونه ست تا خودم و خدای خودم رو بهتر بشناسم.

یک عدد ناراحت و غصه هستم چون امسال از این فرصت خیلی نمیتونم استفاده کنم.🥺 خودم میدونم وقتی ۱۲ ساعت در روز مدرسه ام جلوی این همه بچه که هیچ کدوم روزه نیستن واقعاً تاب و تحمل سخته. اما چون میترسم به درسم آسیبی برسه و بعداً پشیمون بشم، امسال روزه نمیگیرم.

امروز به بهونه روز اول ماه رمضون فقط مامان رو راضی کردم و روزه ام.😁 بسیاااار خرسند از این بابت🤪😍

طاعات و عباداتتون قبوووول درگاه حق🌸🍃

بخوابم که یک ساعت دیگه باید برم.

نویسنده: نظرات:

جنون...🙃

یکشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۲، 21:45

با اینکه صبح قبل ساعت ۷ میزنم بیرون و شب ساعت ۱۰ بر می گردم، با اینکه تمام روز رو خونه نیستم، بی کار و بی مشغله نیستم، اما حتی یه لحظه ام فکرش منو رها نمیکنه....

رسماً دارم دیوونه میشم :)))

امروز داشتم برای این هفته برنامه ریزی می کردم، اونقدر نوشتم و پاک کردم، اونقدررر کنج دفتر خطاب به صداهای توی مغزم نوشتم خفه شو کار دارم، آخرش عصبی شدم همه رو پاره کردم....

قرار بود فاصله بگیرم اما انقدرررر؟!

رسماً گزاشتمش کنار....

ولی این خواسته قلب من نبود.... حتی خواسته ذهنمم نبوده....

نویسنده: نظرات:

مردم

شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲، 22:4

من هیچ!

جواب اینایی که هر لحظه سراغت و می گیرن ازم رو چی بدم؟!

هیچ کس عادت نداره تنها ببینه منو...

قبل سلام، اول حال تورو می پرسن...

نویسنده: نظرات:

دلتنگی

شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲، 19:30

مثل چی دلم براش تنگ شده🫠

اما زنگ نمیزنم بهش...🤦‍♀️

کاش حسم و نسبت به خودت بدونی دیوونه...

ظاهرم هیج خبری از سر درون نمیده :)

فقط داره تو ذهنش رویا میبافه...

نمیدونم چطور بگم؟

ولی به قول حامیم اصلا تو خود قلبِ منی..‌.🙃🫀

چه کردی با من؟!

نویسنده: نظرات:

جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲، 22:25

زودتر از همیشه رفتم مغازه.

می خواستم یه کمی نظم بدم چون این مدتی که نیستم طفلک مامان دست تنها نمیتونه مدیریت کنه.

قدم اول انجام هر کاری برای من گوجه کردن موهام و بعد روشن کردن اسپیکره. صدای اسپیکر در بالاترین حالت ممکن خودش و حالا؟! جر دادن حنجره ام تا ساعت ۹ شب که بیام خونه :))))

روزای جمعه کلاً مغازه خلوت تره.

مغازه بغلی یه پیرایشگاه مردونه ست که تازه باز شده و هنوز به دیوونه بازیای من عادت نداره😀 فلذا در ورودی کاملا بسته بود، اما نمیدونم چرا هر کسی رد میشد یه مدلی نگاه می کرد🤕😂

با اینکه الان صدام گرفته اونقدر جیغ زدم، ولی بسی غروب جمعه برام قابل تحمل تر شد...

نویسنده: نظرات:

قلب

جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲، 17:2

یکی رو شیشه مغازه یه قلب کشیده.🥹

نمیدونم کیه و چرا کشیده.

با اینکه تازه شیشه رو تمیز کرده بودم؛

ولی همین یه نقاشی کوچولو کلی بهم انرژی داد :)

نویسنده: نظرات:

نواب

جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲، 11:58

بازم از ته نواب تا سر نواب حدود ۴ کیلومتر پیاده روی بعد آزمون داشتم، با صدای بلند آهنگ وای اگر عرفان طهماسب...

صبح می خواستم ماشین بابارو کش برم، دلم نیومد بدون اجازش بردارم.

اما به احتمال نود درصد اردو مطالعاتی عید رو خودم با ماشین برم و بیام.

نویسنده: نظرات:

کاش بدونی🙃

جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲، 0:36

داری منو از دست میدی...

نویسنده: نظرات:

اهدای عضو

پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۲، 19:10

نمی فهمم این روحیه ایثارگر از کجا افتاده تو وجودم🫡

اما از بچگی دوست داشتم اهدای عضو و اهدای خون انجام بدم.

چند دفعه ای پیش مامان گفتم. اونقدر غرررر زد آخرشم زد زیر گریه🫠

منتظر بودم ۱۸ سالم بچه و بدون اجازه شون کارت اهدای عضو بگیرم.

اما الان حس میکنم اگر بدون اجازش این کارو کنم مدیونش میشم یا اگر یه روزی قرار باشه عضوی ازم اهدا شه مخالفت کنه و رشته هام پنبه شه🥲

ترجیح میدم باهاش مجدد صحبت کنم، اما اصلا طاقت ندارم دوباره اون حالت ازش رو ببینم....

برای اهدای خون هم آزمایش دادم. طبق پلاکت های خونم ظاهراً فعلاً نمیتونم😏

جدای از هر چیز، واقعاً روزانه چندین نفر جونشون رو سر این قضیه از دست میدن. حیفه وقتی کسی تواناییش رو داره دریغ کنه...

پ.ن: به این نتیجه رسیدم اگر روزی قرار باشه عضوی ازم جدا بشه و داخل بدن کس دیگه ای قرار بگیره، قلبــ🫀ــم شرایطش رو نداره. دوست ندارم یکی دیگه رو به فنا بده. حتی نمی خوام کسی که تو قلبمه رو کس دیگه ای انقدر دوسش داشته باشه🙃

نویسنده: نظرات:

لقاح مصنوعی

پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۲، 19:0

چند روز پیش یه مقاله خوندم. راجع به اینکه چند تا کشور مختلف با همکاری همدیگه تونستن با اسپرم و تخمکی که از والدین می گیرن، لقاح انجام میدن و داخل یه سری دستگاه قرار میدن. والدین هر وقت که اراده کنن میتونن اقدام کنن تا بعد از چند ماه بچه شون رو از دستگاه تحویل بگیرن🫠😂

فکر نمی‌کنم تا الان نوزادی با این روش به دنیا اومده باشه. اما به نظرم اگر روزی با این روش نوزادی رشد کنه و وارد این دنیا بشه. هیچ بویی از احساسات نخواهد برد. نوزادی که تو وجود مادر قرار نگیره قطعاً زمین تا آسمون با نوزاد نرمال از هر بُعد متفاوته.

بی احساس و عشق بودن کمی ترسناکه. اما تو این دنیا به نظرم تنها راه دفاعه🫠

هیچ وقت فکر نمی کردم از احساسی بودنم انقدر ضربه ببینم. راستش رو بخوای با روحیه محتاطی که من دارم هیچ کسی فکرش رو نمی کرد :)

نویسنده: نظرات:

بغل...

پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۲، 17:30

دلم طولانی مدت بغلش رو می خواد. دلم می خواد بغلم خوابش ببره، مثل همیشه اونقدر نگاهش کنم تا خودم بیهوش شم :) شاید اعتیاد و دلبستگیم به روحش کم بشه و از بین بره، اما این وابستگی به آغوشش بعید میدونم.... عطر تنش... ریتم نفساش... ضربان قلبش...🫠

از شنبه تا دو ماه فکر نمی‌کنم دیگه درست بتونم ببینمش...

شاید هفته ای یکی دوبار اونم خیلی کوتاه....

نویسنده: نظرات:

عشق اشتباه🥲😂

دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۲، 19:43

چند روز پیش عشق اشتباه چند سال پیشم رو دیدم.

داخل حیاط مجموعه بودم که یکی از دوستام با جیغ و داد اومد سمتم "بگو کیوووو دیدممم" حتی یک هزارم درصدم ذهنم نمی رفت سمتش. گفت بوی عطر لعنتیش کل سالن و پر کرده اه. بازم به اون فکر نکردم.

وارد سالن شدم. چند لحظه چشمام و بستم. بوی عطر تلخ لعنتیش به مشامم رسید. خودش بود. یه کت تک بلند طوسی، نیم بوت و شلوار مشکی با کیف چرم معروفش...🫠

فقط درحد یه نگاه کوتاه چند ثانیه ای بهم نگاه کردیم و از کنارش رد شدم....

منی که حضورش و با ضربان قلبم همه جا حس می کردم، وقتی دیدمش هیچی حتی به تخم مرغ های داخل یخچالمم نبود🫠😂

الان دارم میگم و میخندم سرش اما من سر این قضیه به اندازه چند سال پیر شدم. یه دوره افسردگی رو گذروندم. اما آدمیه که واقعا مدیونم بهش. زندگیم به قبل و بعد این آدم تقسیم شد... الگوی زندگیمه...

پ.ن: لازمه بگم چند ماه پیش بچه دومش به دنیا اومد...🫠

نویسنده: نظرات:

یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲، 23:48

حسی که نسبت بهش دارم :) >>>>>>

نویسنده: نظرات:

مکالمه با مغزم🫠🤝

یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲، 0:12

دلم می خواد مغزم و از سرم در بیارم بزارم جلوم، براش یه لیوان چایی بریزم و بگم عزیز من...

میشه انقدر به همه چیز فکر نکنی؟!

میشه بیخیال شی و انقدر منو خودتو اذیت نکنی؟!

چون واقعا داری به فنام میدی....

نویسنده: نظرات:

تزریقات👩‍⚕️💉

شنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۲، 17:22

از بدو تولد تا همین چند سال اخیر، عشق پزشکی زده بود به سرم🫠

اونقدرررر ذوق مرگ بودم سرش که وقتی ۱۲ سالم بود رفتم دوره پزشک یاری دیدم. تزریقات و بخیه و کمک های اولیه... اولش همه چی خوب بود، تا اینکه برای اولین بار اومدم سرم وصل کنم🫠

یکی از عزیزامو موش آزمایشگاهیش کردم...

اسکالپ رو وصل کردم، رگ گرفتم خیلیم عالی فقط به ست سرم وصل نکرده بودم🫠🫠🫠

فکر کنم یه پیاله ازش خون کشیدم🥲

اون لحظه مدیریت بحران عالی بود همه چی رو جمعش کردم.

اما بعدش تا یک هفته ماتم برده بود...با دیدن خون شوک بهم وارد شده بود.

چند دفعه ای خدا از این تلنگرها بهم زد، دیدم نه واقعاً ، من آدم پزشک شدن و پرستاری نیستم!

البته اینم بگم، زیست دوران راهنمایی هم بی تاثیر تو تصمیمم نبوده😂

پ.ن: امروز برای اولین بار به خودم آمپول زدمممم😁

اونقدررر خوب پیش رفت که حتی لحظه ورود سوزن به بدنم روهم حس نکردم...

گوشیم رو حالت ضبط بود، فیلمش عااالیه😂😁

نویسنده: نظرات:

خودت باش!

شنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۲، 17:3

راستش از وقتی یادم میاد خیلی خودم بودم!

نمیدونم چطور وصفش کنم، هر طور که دوست داشتم زندگی کردم، لباس پوشیدم، رفتار کردم، صحبت کردم، فکر کردم، عمل کردم، احساساتم رو بروز دادم...🌱

درسته هیچ کس چهره واقعیم رو ندیده، یعنی فکر میکنم هر کسی یه شخصیت پنهان تو وجودش داره....🫠 ساده بخوام بگم دورو نبودم :)

اما الان که بین یه مشت هیولا دارم زندگی میکنم که با دورویی با روح و روانم بازی میکنن، میگم کاش یکم تغییر کنم....

به نظرم از صداقتم نسبت به آدما باید کم کنم...

دارم تبدیل به آدمی میشم که دیگه چیزی از من باقی نمیمونه...

میشم آینه ی آدم های اطرافم....

شاید اینطوری کمتر ضربه ببینم...

دارم مثل یه سنگ میشم که دختر احساساتی درونش رو باید سرکوب کنه....

چند درصدی موفق شدم.....

نویسنده: نظرات:

توقع :)

پنجشنبه دهم اسفند ۱۴۰۲، 22:51

امروزم تموم شد و من رسماً هجده ساله شدم :)

این چند روز همش چشم انتظار بودم سورپرایز شم😄

با اینکه به همه گفته بودم من تولد نمی خوام، اما از مدرسه که بیرون می زدم، در خونه رو که باز می کردم، تو مغازه که تنها بودم... همش منتظر این بودم یکی با چند تا شاخه گل لااقل باهام رو به رو شه :)

میدونی چرا؟! چون برعکس هر سال که از یک ماه قبل عکاس و فلان لباس و مدل مینی کیک رو هماهنگ می کردم و لحظه شماری می کردم تا روز تولدم، از همه خواستم تولد نداشته باشم. منی که از ذوق تولدم همه رو رسوا می کردم...🫠

صبح مامان گفت حاضر شو بریم بیرون. رفتیم و چند تا شاخه گلِ رز هلندیِ لب ماتیکیِ صورتی با کنف و ربان برام خرید... قلبم رفت🫠🩷 یه نهار خوردیم و برگشتیم.

رفتم مدرسه و برگشتم. زنگ زد بیا بریم بیرون. من میرم با فلانی قرار دارم تو هم بیا. داشتم مقاومت می کردم که دوستام غررر فراوون که برو میخواد سوپرایزت کنه😂

خر شدم. رفتم. نه تنها خبری از سورپرایز نبودم. بلکه فقط تا مغز استخونم تو سرما یخ کرد و برگشتم....

به خدا که من ازت انتظار تولد آنچنانی نداشتم، تو که میدونی چقدر کیک دوقلو تاینی دوست دارم، برام یه شمع رو تاینی هم کافی بود...

درس گرفتم. به حرف خیلی از آدمای اطرافم رسیدم...

عمری باشه سال بعد زنده باشم، خیلی متفاوت تر از شخصیت خامِ دیوونه امسال عمل می کنم.... :)

تو برام فرق داشتی..... مگه نه؟!

نویسنده: نظرات:

۱۸ سالگی🧸❤️

پنجشنبه دهم اسفند ۱۴۰۲، 1:18

برام یه فیلم فرستاد. برای تولدم درسته کرده بود. آهنگش، جزئیاتش، فیلم هایی که تا حالا خودم ندیدم و بی هوا گرفته شده ازم، صحنه هایی که هر لحظه مثل یه فیلم سینمایی از جلو چشمام رد شد....

چشمام پر شد و نوک مماغم سرخ...

دست گزاشتم رو زانوهام و بلند شدم...

موهای فرفری و موج دارم و گوجه کردم و وزوزی هارو با شونه مرتب کردم....

صورتم و شستم و دفترِ معروفِ کرم رنگم رو آوردم...

با خودم و خدای خودم عهد بستم...

۱۸ برام فقط یه عدده... خیلی بیشتر از این عدد من زندگی کردم...

امسال مثل همیشه و چه بسا بیشتر اونقدر بدرخشم که حتی شمایی که منو نمیشناسی اسمم به گوشت میرسه... :)

۱۸ عزیز و مهربونم، سلااااام!

ازت آرامش، سلامتی، موفقیت و عشق میخوام...

از این لحظه به بعد...

بیشتر و عمیق تر از قبل تنهام...

امشب بهم ثابت شد و تمام.

تولدم مبارک :)❤️

غم این لحظه تا آخرین نفس با منه...

مبارکت باشه دختر قوی و پر مهر....

و من دیووونه ی تبریک ساعت صفر شب تولدم.......

نویسنده: نظرات:

عروسک🧸

سه شنبه هشتم اسفند ۱۴۰۲، 21:46

داشتم فیلم تولد یک سالگیم رو نگاه می کردم🥹

از اول مهمونی تا آخر فقط گریه کردم و نه تنها مامان و بابا، بلکه تمام مهمونا دورم بودن تا بتونن آرومم کنن. هر کسی به نوبه خودش یه کاری می کنن تا برای چند لحظه ام که شده آروم بگیرم.

الان واقعاً نیاز دارم بلند بلند گریه کنم و حتی شده یه نفر، بیاد و بگه بگو جونم، چی شده؟! چرا انقدر بی قراری؟!

به ترحم نیاز ندارم.

نیاز دارم یه نفر... یه آدم درست فقط بفهمه منو...درک کنه...

علاوه به اون، بتونه کمکم کنه...🙂

آخر فیلم همه عروسکا بغلمه. با تخص بازی تمام، حتی یه دونه از اونارو به کسی نمیدم....

منی که عروسک هامو به کسی نمیدم، چطور تورو دادم؟! :))

نویسنده: نظرات:

شب بخیر :)

دوشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۲، 22:35

قرارمون این بود کسی بدون شب بخیر نخوابه....

حدوداً یه ماهی هست که من رنگ شب بخیر به خودم ندیدم :)

قرارمون این بود که........ بگذریم....🙃

نویسنده: نظرات:

هم فاز

دوشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۲، 20:56

هم فاز شدن با آدمی که یه روزی تک فازترین آدم روی زمین بودیم باهم عجیب سخت شده برام :)

چرا؟!

چون وقتی من کابوس های دیشبم مثل مته مغزم و سوراخ میکنه اون از ذوق روزش نمیتونه یه جا بشینه🫠

خوشحالم برات دردت به جونم....

درسته دیگه هیچ ذوق و احساست برای من نیست...

از اونجایی که این مدت زهرمارترین و تلخ ترین موجود روی زمینم،

حس میکنم فقط تحملم میکنی...

نویسنده: نظرات:

پووووف

یکشنبه ششم اسفند ۱۴۰۲، 18:15

مهمون داشتیم، زنگ زد" میای بریم یه کم چرخ بزنیم؟"

از اونجایی که هوا برفی بود و من کنترل نفس تو این هوا برام محاله، گفتم چند دقیقه دیگه اونجام. یه شلوار دمپا و روسری مشکی با یه سوئیت خردلی تنم کردم و رفتم دنبالش.

رفتیم گلستان. وسط راه گفت اول کیک بخریم بعد بریم کافه؟! گفتم برا چی گفت تولدت دیگه... دوزاریم تازه کج شد.

گفتم الان از هیچ لحاظ شرایطش رو ندارم. وضعیتم و ببین زیر بارون چه شکلی شدم. رسماً موش آب کشیده ای بیش نبودم...

گفتم مگه هدفت خوشحال کردن من نیست؟ من الان خوشحال نمیشم....

من امسال به همه گفتم. توقع تولد از هیچ کسی ندارم. اما به قول خودش اون فرق داره :))

چند روز پیش جلو یکی از مشتری با یه حالت طعنه برگشت گفت ای بابا یه تولد افتادیم این ماه.......

از سر باز کردن میدونی یعنی چی؟! هول هولی یه کیک رو میز کافه گزاشتن میدونی یعنی چی؟! با هزار غرغر که من وقت ندارم و این حرفا میدونی یعنی چی؟!

********

میدونی؟! وقتی برای کسی کادو یا تولدی میگیرم. بیشتر از طرف خودم ذوق دارم. با این که بارها تو ذوقم زده و کور کرده، اما باز دوست دارم ذوق چشماش رو ببینم. پس همین برای من کافیه و توقع جبران ندارم.

امسال از چند هفته قبل زنگ زدم تو سعادت آباد برای تولدش کافه رزرو کردم. روزش که شد خونه یکی از اقوام بود گفت من نمیتونم بیام بیرون. پول کنسلی و اینا جهنم. ذوق کور شده منم به درک...

دقیقا روز تولدش...

از صبح زود زدم بیرون. کیک (بنفش و روش طرح ماه چون خیلی دوست داره) سفارش دادم. کافه رزرو کردم. به گلفروشی گل از رنگی که دوست داره سفارش دادم. با یه مکافاتی کشیدمش بیرون. دم در کافه خودش و زد زمین جیغ و داد که چرا از قبل به من خبر ندادی :)

ولی رفتیم. خیلیمممم خوش گذشت. وقتی کیک و آوردن و سورپرایز شد از خجالت مثل لبو سرخ شد قلبم یه بار دیگه براش رفت.......

اما امروز؟!

به زهرمار کردن روز برفی با جیغ جیغ ها و غر غراش گذشت....

خستم........

نویسنده: نظرات:

دیگه نه...

یکشنبه ششم اسفند ۱۴۰۲، 11:28

بدترین چیز یادآوری خودت به بقیه‌ست.

شاید قبلا اینطور بود اما الان دیگه نه! چیزایی که باید، ثابت شده...

از این به بعد فقط وایمیستم و تماشا می کنم.

هر کسی بود قدمش سر چشم.

هر کسی رفت خیر پیش :)

نویسنده: نظرات:

انقلاب جدید🤦‍♀️

شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۲، 18:13

خدایا! نخوام قوی باشم باید کیو ببینم؟!

حس میکنم نفس های آخرمه...

یا همین روزا یه شب می خوابم و صبح بیدار نمیشم،

یا اینکه خودم.......‌‌ :)

حس میکنم به زودی یه اتفاق جدید و سخت در انتظارمه...

کابوس پارسال هنوز باهامه،

تو این شرایط که از لحاظ روحی روانی گاییده شدم و جسمی که طبق معمول نازک نارنجی بودنم رو به رخ می کشه، بعید میدونم بتونم دووم بیارم....

خدا هیچ کسی رو با عزیزترین هاش امتحان نکنه :)

خداجونم.... بسه برام😭💔

نویسنده: نظرات:

🌱

جمعه چهارم اسفند ۱۴۰۲، 20:46

همش به این فکر میکنم،

اگه تو جای من بودی،

همینقدر منطقی برخورد می کردی؟!🙂

چقدر خوشحالم برات جونِ من....

برای هر ذوقت قلبم میره...

برای هر نگاهت...

و چقدر آرومم نسبت بهت :)

مطمئن شدم که مشکل از من نبوده...

شرط شرطه آدم درسته...

خیال منم راحت تره...

گرچه هنوز از فیلترهای من رد نشده،

اما دلم خیلی پاک و روشنه نسبت بهش...

نویسنده: نظرات:
صفحه بعد
© نیمه تو...🌱