همش به این فکر میکنم چرا دلم صاف نمیشه؟!
چرا هر چی می خوام خودمو خر کنم نمیشه؟!
چرا با کوچکترین کبریتی که می کشی دوباره تمام تنم میسوزه؟!
حس میکنم زخم هایی که به جونم گزاشتی یه نمه عمیقه برام :)
غروب چهارشنبه سوری رو یادته؟! رنگ کاری اتاقت؟! روزی که قرار بود بریم دریم؟! تولد شادی رو چی؟! کافه ای که پاتوقمون بود؟! نابود کردن چت....... لو دادن وبلاگ قبلیم رو چطور؟! سوپرایز ولنتاین؟! روز تولدم....؟! حرفایی که پشتم زدی و حقم نبود؟! لیزر این دفعه؟! تلفن اون روزت؟! شب قبل مسافرت مشهد؟!
یا تموم حرفایی که گفتم به کسی نگو و گفتی...
یا تموم جاهایی که گفتم نرو ولی رفتی....
همه آدمایی که گفتم نگرد باهاشون و اتفاقاً صمیمی شدی...
بخوای میتونم تا خود صبح از این کلیدواژه ها بنویسم...
تک تک اینا ساعت ها، روزها، هفته ها یا شاید ماه ها با روان من بازی کرده...
دیگه هیچی باهات مزه قبل رو نمیده!
آدم کینه ای نبودم، کینه ایم کردی....
من دیگه نمیتونم پامو تو اون کافه بزارم، دیگه نمیتونم حس قبل رو با دیدن اتاقت داشته باشم، دیگه نمیتونم مثل قبل بغلت کنم، دیگه نمیتونم دوستت دارمات و باور کنم.... دیگه هیچ وقت آدم قبلی نمیشی برای من! حتی اگر کسی تو زندگیت نباشه... این حس از سمت منم هست. دیگه هیچ وقت هیچی تکرار نمیشه.
نه میتونم کنارت بمونم، نه میزاری برم، نه میتونم برم!
گزاشتی منو درست وسط جهنم و هر روز یه گوشه از قلبم رو به آتیش می کشی...
الان کجایی؟! الان که له و خسته به خاطر تو اومدم تا ببینمت؟!
حرفی ندارم. سخت و آسون هر طور شده میگذره برام.
فقط حواست باشه جونم، به قول خودت، کارما ایز دِ بچ :)🙃