نیمه تو...🌱

توقع :)

پنجشنبه دهم اسفند ۱۴۰۲، 22:51

امروزم تموم شد و من رسماً هجده ساله شدم :)

این چند روز همش چشم انتظار بودم سورپرایز شم😄

با اینکه به همه گفته بودم من تولد نمی خوام، اما از مدرسه که بیرون می زدم، در خونه رو که باز می کردم، تو مغازه که تنها بودم... همش منتظر این بودم یکی با چند تا شاخه گل لااقل باهام رو به رو شه :)

میدونی چرا؟! چون برعکس هر سال که از یک ماه قبل عکاس و فلان لباس و مدل مینی کیک رو هماهنگ می کردم و لحظه شماری می کردم تا روز تولدم، از همه خواستم تولد نداشته باشم. منی که از ذوق تولدم همه رو رسوا می کردم...🫠

صبح مامان گفت حاضر شو بریم بیرون. رفتیم و چند تا شاخه گلِ رز هلندیِ لب ماتیکیِ صورتی با کنف و ربان برام خرید... قلبم رفت🫠🩷 یه نهار خوردیم و برگشتیم.

رفتم مدرسه و برگشتم. زنگ زد بیا بریم بیرون. من میرم با فلانی قرار دارم تو هم بیا. داشتم مقاومت می کردم که دوستام غررر فراوون که برو میخواد سوپرایزت کنه😂

خر شدم. رفتم. نه تنها خبری از سورپرایز نبودم. بلکه فقط تا مغز استخونم تو سرما یخ کرد و برگشتم....

به خدا که من ازت انتظار تولد آنچنانی نداشتم، تو که میدونی چقدر کیک دوقلو تاینی دوست دارم، برام یه شمع رو تاینی هم کافی بود...

درس گرفتم. به حرف خیلی از آدمای اطرافم رسیدم...

عمری باشه سال بعد زنده باشم، خیلی متفاوت تر از شخصیت خامِ دیوونه امسال عمل می کنم.... :)

تو برام فرق داشتی..... مگه نه؟!

نویسنده: نظرات:
© نیمه تو...🌱