نیمه تو...🌱

جابه جایی فروشگاه

یکشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۳، 11:19

چند وقتی هست تو فکر جا به جایی هستم، هم برای اینکه بر خیابون باشم، شاید تاثیری روی تعداد مشتری ها داشته باشه.

هم اینکه دوست داشتم یه تغییر اساسی برای دکوراسیون داشته باشم.

اما امروز و فردا می کردم، تا اینکه فهمیدم دیگه قرار نیست تو باشی همسایه روبه رویی...

که هر وقت دلم خواست زنگ بزنم غر بزنم و بیای پیشم، یا اینکه وقتی تو عمق افکارم غرق شدم یهویی در رو بازی کنی و بیای تو و دو متر بپرم بالا از ترس، یا اینکه بی بهونه برای لقمه های کوچولو بگیری و بیاری، یا خسته و کوفته از سر کار بیای و بغلت و بهم بدی و بری، از بازار بیام و یکی با تمام خستگی که دارم به کار بکشه و بگه بدو بدو غر نزن الان تموم میشه، یا حتی تصور اینکه دیگه قرار نیست ساعت ها کنار هم باشیم و صدای خنده هامون همسایه هارو دیوانه کنه...

من تحمل این در و دیواری که هر بخشش بوی تورو میده و صدای خنده هات تو گوشم میپیچه رو ندارم.

تویی که از ثانیه اول افتتاحیه تا همین امروز که تقریباً داره سه سال میشه کنارم بودی..

حتی یک لحظه هم نمیتونم به این فکر کنم که دیگه قرار نیست یه فرشته از پنجره رو به رو زل بزنه بهم...

خداجونم، تاب و تحملم خیلی کمتر از تصوراتته... دارم غرق میشم...

نویسنده: نظرات:
© نیمه تو...🌱