نیمه تو...🌱

اگه یه روزی مردم...

دوشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۴، 22:53

مینویسم که اینجا بمونه، بلکه بعد مرگم برسه به دست یه سری آدما...

اگه یه روزی مردم، قبل از هر چیز و هر کس به بابا بگین که این دختر صد خودشو واسه تو گزاشت، هعی آجرپاره گزاشت رو هم تا زندگی بسازه، ولی هعی تو خرابش کردی، هعی گند زدی به هر بذر امیدی که تو قلبم کاشته بودم. اونقدری که من برای تو تلاش کردم بابا تو زندگیم واسه هیچ چیز و هیچ کس انقدر دست و پا نزدم. کاش دست برداری از این کاری که داری میکنی، کاش یه کمی به خودت غلبه کنی، به خدا که تو این موقعیت هیچ چیزی به اندازه جونت برام مهم نبوده و نیست. بابا من خیلی کوچولو بودم برای تجربه و دیدن صحنه هایی که تا امروز ناخواسته برام رقم زدی. بابای من اونقدری ماه و مهربونه و ته قلبش هیچی نیست، که واقعاً تحمل این آدمی که از خودت ساختی ته مرگه برام :)

به مامان بگین تنها امیدم برای ادامه زندگیم بوده، تنها نقطه اتصالم به این دنیا، تنها آدمی که تو اووووووج حال بدم بهش فکر کردم، فقط خدامیدونه که به خاطر تو چند بار از پای مرگ یرگشتم. تنها کسی که الگوی زندگیمه و تو هر ثانیه بهش افتخار میکنم، مامان تو همه وجود این دختری... بگین که من دیدم چطور برای خونواده ات دست و پا زدی، من دیدم چقدر صبوری آخ مامان دردت یه جونم....

ادامه داره....

نویسنده: نظرات:
© نیمه تو...🌱