نیمه تو...🌱

دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳، 6:58

دقیقا شب تولد افرا، یه زمزمه هایی شد که احتمال داشت راهی کربلا بشم...🫠

شب قبل خواب، گفتم خدایا، اگر عاملی هست که منو از رفتن یه کربلا جدا میکنه، یا اگر چیزی منو به این هدف نزدیک میکنه، آگاهم کن!

شب خوابیدم و قبل سحر خواب عاطفه رو دیدم...

نمیدونم چطور ولی کاملا اتفاقی سر از خونشون درآورده بودم و کلی اصرار که بمون و حرف بزنیم...

ارغوان قد کشیده بود، افرا بزرگتر شده بود و یه نینی تو راهی تو دلش بود...

عاطفه ای که من دیدم، بسیار شبیه به باورهام و شخصیتی بود که قبلا تو ذهنم داشتم، نقابی رو صورتش نمی دیدم و بسیار ماه تر و مهربون تر از چیزی بود که فکر می کردم...

همسرش اومد و بعد از نهار من خدافظی کردم و برگشتم.

بعد از اون انگار که یه بدهی خیلی بزرگ رو دوش من از سمتشون بود!

*********

راستش من گربه نیستم محبت آدما فراموشم بشه، یادم میمونه که درست وقتی حتی عزیزترین آدم زندگیم کنارم نبود، تو بودی...

بودی کنارم و چقدر بهم دلگرمی و انرژی دادی..

چقدر باهام صحبت کردی...

در کل نقش پررنگی تو این موفقیت کوچولوی من داشتی...

نتیجه دست به دست دادن یه عده و صد البته وجود خودم، شد قبولی تو یه دانشگاه با رنگ بالا و روزانه اونم تو رشته ریاضیات که از بچگی عاشقش بودم...

حالا الان به هر دلیلی که دیگه کنار هم نیستیم و مطمئنم حتماً مصلحتی هست از سمت خدا برای جفتمون، گفتم بهونه ای باشه برای تشکر و گفتن این حرفا...

***********

تصمیم گرفتم این حرفایی که مدت هاست تو قلبم هست و به زبون نیاوردم رو وویسش کنم و با بارکد داخل کتابی که دستم مونده برات بفرستم.

بلکه بشه بهونه ای و این دِینی که گردنم مونده رو ادا کنم.

تشکر کردن از آدما چه بسا بیش از ظرفیتشون هیچ وقت برام سخت نبوده و اتفاقا خیلی دوست دارم این کارو کنم.

اما متاسفانه فرصت نشد...

نویسنده: نظرات:
© نیمه تو...🌱