نیمه تو...🌱

دروغ!

جمعه بیست و سوم تیر ۱۴۰۲، 18:19

چند سال پیش، شرایطی که داشتم منو تبدیل به یه آدم وحشتناک دروغگو کرده بود، طوری که خودم نمیتونستم راست و دروغ حرفامو تشخیص بدم :)

اونقدر تو ذهنم به کذب و دروغ رویابافی کرده بودم که انگار تو دوتا عالم متفاوت زندگی می کردم...

تا اینکه یه روز وسط چت با یه عزیزی تلنگر بزرگی بهم خورد، بهم گفت: " تو زندگیت تو هر شرایطی سعی کن صاف باشی و صادق، شاید فکر کنی گاهی به ضررت تموم بشه اما خدا جایی شیرین تر جبران میکنه برات"

من اینو میدونستم اما نیاز داشتم برام یادآوری بشه...

الان ۴ سال از اون شب گذشته و من حتی الامکان دیگه دروغ نگفتم! شاید یه کمی باورنکردنی باشه. دروغ نگفتم اما شاید همیشه همه حقیقت رو هم نگفته باشم...

آدما فکر میکنن وقتی دروغ میگن کسی نمی فهمه، همیشه ماه پشت ابر میمونه، اما اونقدر راحت دستشون رو میشه که از تصوراتشون خارجه. وقتی کسی بهم دروغ میگه من متوجه میشم، اما خب دوست ندارم غرورش جریحه دار شه، ترجیح میدم حرفی نزنم و بزارم تو عالم خودساخته‌ی خودش باشه.

راستش زندگی با یه آدم دروغگو واقعاً سخته!

خصوصاً اگه از خودت بیشتر بشناسیش...

نویسنده: نظرات:

تنهایی مطلق!

چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۲، 20:10

این روزا خیلی با خودم کلنجار میرم.

همش به این فکر میکنم که زندگی تو تنهایی مطلق چه شکلیه؟!

تنهایی گاهی اوقات تو یه آدم خلاصه میشه برات، با حذف اون از زندگیت همه جا تاریک میشه، خورشید غروب میکنه و مهتاب هیچ وقت تو آسمون ظاهر نمیشه برات. زندگی مثل قهوه روی میز تلخ میشه، سرد میشه....

چی باعث میشه که به یه آدم انقدر دل ببندیم؟!

که بشه مهتاب شبت، گرمی زندگیت،...

ذهنم آشوبه، نظم نمی گیره...

چی باعث میشه آدم از آدم رونده بشه؟!

نویسنده: نظرات:

تنهایی🐣

چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۲، 19:51

کوچکتر که بودم، وقتی به هم سن و سال های خودم نگاه می کردم که یه خواهر یا برادر به عنوان همبازی دارن، همیشه دلم غنج می رفت و می گفتم خداجونم، میشه یه کوچولو هم به خونواده ما بدی؟! چون عمیقاً این خلاء تو وجودم حس می شد و تنهایی درونم فریاد می زد.

به مامان گفتم و بهم قول داد یه فسقلی برام بیاره...

چند ماهی گذشت و من فهمیدم یه فرشته قراره به خونمون بیاد🥲 خدا یه پسر شکلاتی ناقلا برام فرستاد :) شدم مامان دومش و مثل چشمام مراقبش بودم. جلوی چشمام قد کشید و الان شده مرد دوم خونه! عمیقاً دوسش دارم و تک تک رفتار و حرکاتش برام یه نعمته!

اما من هنوزم تنهام! با وجود تمام آدمای اطرافم من تنها ترین موجود روی کره زمینم... :)

کلاً شخصیتم شلوغی اطرافم و نمی پسنده و خیلی اهل ارتباط گرفتن با هر کسی نیستم. تا چند سال پیش اطرافم به شدت شلوغ بود، اما رفته رفته آدمارو از زندگیم حذف کردم و از این حرکت بسیار خرسندم:)

با توجه به شرایط شغلی و درسیم هر روز هزاران هزار آدم مختلف میبینم و به راحتی میتونم اونارو وارد زندگی و تنهاییم کنم، اما خب من این تنهایی رو با تمام وجود دوست دارم.

نویسنده: نظرات:

آرمان🤱

دوشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۲، 23:24

تقریباً یک هفته پیش، تو رواق درالحجه نشسته بودیم، دخترم هعی بی قراری کرد و آروم نگرفت، هر حرفی زدم شروع کرد به گریه کردن، گفتم برای اینکه آروم شی چند قدمی ازت فاصله میگیرم تا با خودت خلوت کنی ، همینجا بشین، نمازت رو بخون، میام دنبالت.

رفتم و بعد از خوندت نماز ظهر و عصرم برگشتم و با چند قدم فاصله پشتش نشستم، متوجه من نبود سرش گرم احوالات خودش بود...

کنارم یه خانومی با یه بچه بغلش نشسته بود، صدای پسر بچه رو می‌شنیدم قلبم براش می رفت...

برگشتم سمتش، گفتم اسمش چیه؟! گفت آرمان👼 آخ اگه بدونی چقدررر چهره معصوم و قشنگی داشت! ازش خواهش کردم بغلش بگیرم، گفت فقط حواست باشه یه کمی بدنش شله... بغلش کردم. یه کمی صحبت کردیم و بعد یه مدت یهویی خانومه شروع کرد گریه کردن، گفتم چی شده؟! گفت چشماش ضعیفه! یه بغض عجیبی اومد ته گلوم... ولی اون بچه فقط ۶ ماهش بود!

دلم برای چهره معصومش کباب شد.. علاوه بر ضعیف بودن چشماش، راشیتیسم یا همون نرمی استخوان داشت، نمیدونم متوجه بودن یا نه! اما به شدت میتونه برای آیندش مشکل ساز باشه..

اهل خوزستان بودن و این بچه پنجم خونواده بود، چند باری خواستم به زبون بیارم، اما حالِ مادرش بهم اجازه نداد!

نمیدونم چند سال آینده کجاست، چیکار میکنه و سرنوشتش چی میشه، اما اینو میدونم تا وقتی یادم باشه بهش فکر میکنم و نگرانشم...

نویسنده: نظرات:

احساسیم(پارت دوم)

دوشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۲، 13:6

شنیدی میگن طرف آزارش حتی به مورچه هم نمی رسه؟!

شاید این فقط یه اصطلاح باشه، اما من واقعاً از آزار رسوندن حتی به مورچه ها هم اذیت میشم، هیچ وقت نمیتونم به عمد یه مورچه یا هر موجود زنده‌ی کوچیکی رو بکشم! حتی پشه و مگس که موقع خواب شاید دیوونه ام کنه😅

از پژمرده شدن گل و گیاه ناراحت میشم، عذاب وجدان می گیرم...

کسی رو ناراحت میکنم، قبل از خودش خودم به جنون می رسم، نمیدونم ولی گاهی اوقات فکر میکنم شاید زبونم نیش داشته باشه، حرفی بزنم ممکنه احساسات کسی رو جریحه دار کنم. یکی از بزرگ ترین ترس های زندگیم اینه که با کسی بحثی کنم، شب سرش رو روی بالشت بزاره و دیگه هیچ وقت بیدار نشه :) به خاطر همین موضوع هیچ وقت بحثی رو کش نمیدم، دوست دارم سریع تر تموم بشه و حرفام تو دلم بمونه...

موضوعی که همیشه خودم و شکنجه میکنم سرش، ترس از دست دادن عزیزترینامه... گاهی اوقات شبانه روز فکر کردن بهش دیوونه ام میکنه... فرقی نمیکنه اون فاصله مرگ باشه یا جدایی!

هیچ وقت محیط بهشت زهرا یا هر آرامستان دیگه ای رو دوست نداشتم، پره درده برام، با دیدن تک تک آدمایی که اونجان و جگرگوشه شون یه گوشه ای از این خاک خوابیده پر پر میشم...

هیچ وقت عشق رو از کسی دریغ نکردم، اگر کسی رو دوست داشتم، حس خوبی بهم داده، انرژیش مثبت بوده، آرامشم بوده، سریع بهش میگم، چون فکر میکنم شاید مثل من با یه جمله روزش ساخته شه...

نمیدونم چطور بگم که واضح باشه، ولی در کل با وجود اینکه آدم منطقی هستم احساساتم تو زندگی همیشه حرف اول رو زده!

میتونم بگم نقطه ضعف و قوت همینه؛ همینطور که یه حرف، یه بوسه، یه بغل، یه گوشه چشم، یه توجه، میتونه منو به عرش برسونه، همینطور یه حرف، یه نگاه، یه بی توجهی میتونه به جنون برسونه منو...

نویسنده: نظرات:

احساسیم(پارت اول)

یکشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۲، 23:14

ما آدما بهتر از هر کسی خودمون رو می شناسیم و از خصلت های خوب و بد درونمون آگاه...

می خوام از بُلد ترین ویژگی خودم بگم : "احساسی بودنم"

به جرات میتونم بگم تمام زندگیم به این موضوع بستگی داره، همیشه درگیری ذهنیم جدال بین مغز و قلبم یا بهتر بگم عقل و احساسمه!

شاید دلیل اینکه با هم سن و سال های خودم خیلی فرق دارمم همین باشه.

اینکه هر کسی و وارد زندگیم نمی کنم و وارد هیچ رابطه احساسی با هیچ پسری نمیشم، دلیلش عقاید یا عقب مونده بودن من نیست، دلیلش اینه که خودم و می شناسم و میدونم با بی اهمیت ترین رفتار طرفم به وجد میام و با کوچکترین نگاهش نابود میشم :)

اینو میدونم نسبت به کسی که دوسش دارم حسودترین جنبنده روی زمینم... از اینکه یکی بخواد سمتش بیاد بیزااااااااارم... وفاداری تو رابطه برام حرف اول و آخر رو میزنه... وقتی من صد خودم و براش می زارم و حتی نگاهمم به کسی گره نمی خوره، یعنی از طرف مقابلمم همین رو انتظار دارم.

اصلا چه لزومی داره کسیو بغل کنه؟! بهش محبت کنه؟! قربون صدقش بره ؟!

آخ نمیدونی وقتی این صحنه هارو میبینم چطور قلبم مچاله میشه و با یه لبخند الکی نگاه دیگران و از خودم دور میکنم.

میدونم احمقانه ست ولی حسیه که نسبت به هر کسی به وجود نمیاد و کسی که باعثشه خیلی بیشتر از اینا قدر خودش و دوست داشتنم و بدونه...

من همه آدمارو از زندگیم حذف کردم و گزاشتمشون کنار هر چقدر که می خواد عزیز باشه برام ، جز یه نفر! که از شانس قشنگ من کمی بی لیاقته، نفهمه، نمیدونه چیکار کرده با قلبم...

فاطمه ای که هیچ کس نمیتونه تو قلب کوچک و مهربونش نفوذ کنه، کسی که قلبش برای اونه باید روی چشماش بزاره...امااان از دلم!

نویسنده: نظرات:

ترحم

یکشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۲، 22:23

درسته دل نازکم، احساسیم،...

اما به شدت از ترحم بدم میاد!

شاید به خاطر همینه که هیچ وقت تو زندگی از مشکلاتم برای هر کسی نگفتم، یا شایدم اصلا برای کسی نگفتم، حتی مامانم که همه جونمه!

همیشه سنگ صبورش بودم، هر مشکلی بوده آروم‌کنارم نشسته و باهم صحبت کردیم، دلداریش دادم، شنوا بودم براش...

اما هیچ وقت خم به ابرو نیاوردم و حرفی نزدم!

شاید ترحم معنیش بد جا افتاده برای بعضیا...

ترحم یعنی تو طرفت رو فقط از سر دلسوزی و همدردی، بخوای...

به خاطر ترس از اینکه نکنه یه روزی منم تو همچین شرایطی باشم، بخوای...

یا اینکه فک کنی اون بدون تو نمیتونه زندگی کنه، پس کنارش میمونم!

درسته لوسم، به قول بابا نازنازیم...

ولی متنفرم از اینکه یه نفر از سر دلسوزی باهام باشه!!!

میخوام منو به خاطر خودم بخواد، فرقی نمیکنه طرف خونواده، دوست ، آشنا، فامیل یا حتی مشتری باشه...

حساب بعضیا جداست، تو بهشون دل بستی، تمام امیدت به اونه!

وقتی از احساساتت باهاش صحبت میکنی، نیاز داری کنارت باشه، بغلت کنه، محبت کنه و با آرامشی که بهت القا میکنه تورو از دغدغه هات دور کنه! نه اینکه نمک رو زخمت باشه و فقط بحث ترحم و تحمل باشه...

کاش بعضیا بفهمن حست ترحم نیست، عشقه :)

کاش قدر همدیگرو بیشتر بدونیم، کاش به احساسات آدما احترام بزاریم، کاش لحظه های باهم بودنمون رو قاب بگیریم، جشن بگیریم، ممکنه یه روزی حسرت حتی از دور نگاه کردنش باشه... :)

نویسنده: نظرات:

ساده بخوام بگم، به راحتی خر میشم!😄

یکشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۲، 20:23

من بچه اول خونواده ام... ته تغاری و عزیزدردونه... هر وقت خواسته ای داشتم، در اولین فرصت برام فراهم شده... هیچ وقت کسی رو تحت فشار نزاشتم برای خواسته هام... یک بار مطرح می کردم و منتظر می موندم تا برآورده شه!

مثلاً وقتی ۵ سالم بود، گفتم من لپ تاپ میخوام! خواسته ام یه کمی معقول نبود؛ اما بابا گفت چشم. منتظر موندم تا شب تولدم، حوالی ۱۱ شب بود که اومد خونه کیف چرم قهوه ای و ظرف غذاش رو کنار گزاشت و نشست... گفتم: لپ تاپ؟! گفت: نشد دیگه بابا یه موقع دیگه می خرم برات... چیزی نگفتم آروم یه گوشه نشستم و بی صدا اشک ریختم... اومد بغلم کرد. یه بوسه از پیشونیم و گفت: برو داخل کیفمه خانم نازک نارنجی...

درسته دلم شکسته بود و ناراحت بودم ولی ذوق لپ تاپ همه چیز و شست و با خودش برد!

این یه موضوع کاملاً ساده و کوچولویی بود ولی خیلی شرایط اینطوری بوده برام. اما متاسفانه یه خصلتی تو وجودمه که به اصطلاح به راحتی خر میشم😄

دلم نازکه!

راحت میبخشم.

فراموش میکنم

و به زندگیم ادامه میدم...

خیلی جاها کمکم بوده این خصلت، که از یه سری آدما تو زندگیم دل بکنم و جدا بشم، ببخشم و فراموش کنم...

اما خیلی جاها حسرتش خوردم، طرف اون لحظه هر چقدر که میتونه بهم میریزه منو، عصبیم میکنه، ناراحتم میکنه، اما بعدش میتونه با یه محبت کوچولو همه چیزو از یادم ببره...

البته به شدت به شخصش بستگی داره!

نویسنده: نظرات:
© نیمه تو...🌱