نیمه تو...🌱

تولد امسالم...

جمعه هفدهم اسفند ۱۴۰۳، 23:51

امسال تولدم، کاملاً اتفاقی، اکثر آدما متفق القول یه آرزوی یکسان داشتن برام... و این خیلی منو میترسونه!

اولیش رو سالی استارت زد و گفت، بعدش به طور ناخودآگاه آرزویِ موقع فوت کردن شمع هم همون شد و بعد پی در پی و پشت سر هم همین آرزو رو داشتن.

راستش از بزرگ شدن میترسم، تا ۱۸ سالگی همه چی ذوق داشت و لحظه شماری می کردم تا هر تولدم، اما از یه جا به بعد برام سخت و پر چالش شد.

چند روز قبل تولد ۱۰ نفر مهمون دعوت کردم و کافه رزرو کردم، اما دقیقا چند ساعت قبل تولد ۵ نفرشون زنگ زدن گفتن مریض شدن، منم به خاطر بیشعوری و دقیقه نودی بودن اونا، عصبی شدم و کل تولد رو کنسل کردم.

بعدشم با مامان و ۳ نفر دیگه، راه افتادیم تا بریم یه جا و صرفاً تولدم رو مبارک کنم🫠

دم گلفروشی رفتن و برام کلی دسته گل و عروسک و اینا گرفتن، کیک رو گرفتیم و رفتیم سمت فیروزبهرام، یه باغ رستوران کوچولو و تمام.

یادم میمونه کیا کنارم بودن و هستن.

یادم میمونه کیا پشتم رو خالی کردن.

یادم میمونه کیا تولدم رو تبریک گفتن.

کینه ای نیستم ولی این چیزا رو خوب یادم میمونه...

*******

یه هفته قبل تولد هم، گفت بریم بیرون، رفتیم و برام گل رز لب ماتیکی صورتی خرید، نشستیم داخل یه کافه و کیک بستنی و شیک سفارش داد، یه کمی صحبت کردیم و برگشتیم...

*****

راستش به قول شازده کوچولو، ارزش گل تو به اندازه وقتیه که پاش صرف کردی، برای منم ارزش آدما اندازه وقتیه که من براشون میزارم و اونا صرف من میکنن...

یا مثلا ارزش اون کادو برام به فکر کردنشه، مثلاً اینکه یکی قبلش فکر شده برام یه کادو بخره، هیچ ارزش مادی اون برام مهم نیست، حتی اگه یه پر کاه برام بیاره میدونم که قبلش فکر کرده و زمان گزاشته....

نویسنده: نظرات:
© نیمه تو...🌱