نیمه تو...🌱

علم غیب😄

چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۲، 20:55

قسم به حس ششمم...

نویسنده: نظرات:

بهشت🌸🍃

جمعه بیست و دوم دی ۱۴۰۲، 11:23

صبح ساعت ۷ از خونه زدم بیرون. منتظر بودم تا اسنپ بیاد.‌‌

قطره های بارون روی صورتم و هوای خنکی که عمیقاً روحم و ارضا می کرد، یه جون دوباره بهم داد. اینکه سرما تا استخونم نفوذ میکنه واقعا بهم انرژی میده.🦧

از اونجایی که معتقدن تو این شرایط خونه موندن حرومه.نتونستم خونه بمونم، راه افتادم سمت تهران.😁

صدای موزیک...

صدای قطرات درشت بارون..‌

صدای برف پاک کن ماشین...

بخار گرفتن شیشه ها...

واقعا به این هوا احتیاج داشتم..‌

خدایاااا شکرت😍🧚‍♀️

نویسنده: نظرات:

پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲، 23:31

اونی که دورش شلوغه ولی فقط تورو میبینه جذابه... :)

نویسنده: نظرات:

کافئین

پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲، 14:14

به خاطر میزان کافئین بالایی که این مدت وارد بدنم شده و هیچ تاثیری هم نداشته پرش چشمم داره روانیم میکنه😒

فقط سه روز دیگه از اردو مطالعاتی باقی مونده عملا دیگه چیزی از من نمونده....

نویسنده: نظرات:

دوشنبه یازدهم دی ۱۴۰۲، 16:14

وقتی حتی تو یکی از خوشی هاتون نیستم، تو ناخوشی هاتون بکشین بیرون...

نویسنده: نظرات:

استرس

یکشنبه دهم دی ۱۴۰۲، 0:30

خیلی سال پیش، یه مسابقه کشوری آزمایشگاه تو مدرسه برگزار شد و منو خیلی از بچه های کلاس به عنوان شرکت کننده انتخاب شدیم. به صورت دوره ای آموزش میدیدیم و در نهایت مرحله به مرحله و پلکانی نفرات اضافی حذف می شدن. بین حدود ۱۰۰ نفر، نفر اول شدم. معلممون میگفت مطمئنم بزرگترین دلیل موفقیتت کنترل استرسه.

همیشه میگفتم من هیچ وقت استرس و تجربه نکردم. هنوزم میگم. هیچ وقت قبل امتحان دستام یخ نزده. عرق نکرده. تپش قلب نداشتم. معده درد نداشتم. نه اینکه تو کل شرایط زندگی اینطور باشه نه! لااقل بابت امتحانی اینطور نبودم...

اما الان، به خاطر فشار روحی و روانی که بابت کنکور و خیلی چیزای دیگه، شدیداً مضطربم. ظاهرم چیزی رو نشون نمیده. اما خودم متوجهم. ریزش مو پیدا کردم. خواب درستی ندارم. مدام کابوس میبینم. بی اختیار پوست لب میکنم.دست و پام یخ میزنه و خب دلهره ای که میتونم اسمش رو استرس بزارم...

جالبه در طول روز بدون توجه به چیزی روزم میگذره. اما امان از شب....

اورثینک و هزار و یک چیز مختلف تو ذهنم مثل دارکوب میکوبه.

اینکه ۴ ماه بیشتر تا کنکورم نمونده و من؟!

واقعاً مزخرفه که همه آینده یه انسان ۱۸ ساله باید وابسته به یه آزمون باشه؛ درسته کنکور همه زندگی نیست. اما تنها راه نجات برای خیلی از جوونای کشوره.

کلاً از بچگی دَدَری بودم و هستم. سخته برام دل کندن از خیلی چیزا. خصوصاً اینکه مدت هاست به هر درخواست ددری جواب منفی میدم :)

______

میدونم مثل همه زندگی، تا چشم بهم بزنم تمومه.این استرسی که میگم آزار دهنده نبوده خیلی برام و قابل کنترله. خواستم بنویسم و بگم، تنها نیستی دورت بگردم. استرس یه چیز طبیعی و فطری تو وجود همه ست. فقط باید کنترل شه؛ همین!

نویسنده: نظرات:

تو!

پنجشنبه هفتم دی ۱۴۰۲، 20:16

آدم صبوریم، اما خستم از هر جنبنده ای رو زمین.

نا امیدم میکنی، کاش انقدر اذیتم نمی کردی :)

با کارات و رفتارات حس بی ارزش بودن بهم میدی!

مطمئنم حسایی که تو وجودم هر لحظه ایجاد میکنی، چه امشب چه هر وقت دیگه ای از پس ذهنتم رد نمیشه...

نویسنده: نظرات:

اردوی مطالعاتی🥴

چهارشنبه ششم دی ۱۴۰۲، 19:9

برخلاف پارسال، امسال نتونستم از زیر بار این یه مورد فرار کنم. سال پیش با این تصور که خونمون خلوته و خودم طبق برنامه تو خونه درس می خونم، اردوی مطالعاتی رو پیچوندم.😁

از حق نگذریم خونه حسابی با اعتماد به نفس کامل اغلب بازه هارو خوندم. درسته سر خودم کلاه رفت و بازدهی خیلی بیشتری تو محیط اردو می داشتم، اما راضیم.

همش با خودم کلنجار می رفتم که من آدم ساعت ها تو یه اتاق اونم تو مدرسه نشستن نیستم و روحیاتم به همزیستی با این همه آدم نمیخونه و نمیتونم تحمل کنم. اصلا به خاطر همینه که خوابگاه رو هیچ وقت دوست نداشتم. اما خیلی شیرین تر و قابل تحمل تر از چیزی بود که فکر می کردم.

یه عده آدم که همشون مجبورن که خواسته یا ناخواسته تو این محیط باشن...

با روحیات بچه ها خیلی بیشتر آشنا شدم. خلقیاتشون با تصوراتم تقریباً یکی بوده و خوشحالم با وجود اینکه ارتباط نزدیکی ندارم انقدر راحت شخصیت آدمارو تشخیص میدم :)

از حنا شروع کنیم؛ یه دختر خوش خنده و مهربون و خوش صدا سفید رو با جوش های ریز رو صورتش که خیلی رو اعصابشه. دختر آخر یه خونواده فرهنگی و ته تغاری خونشونه! خیلی با تمرکز درس میخونه، منتها گوشیش بلای جونشه🫡 خیلی ارتباط نزدیکی باهاش گرفتم الحمدلله!

از مِلی بخوام بگم، کسی که واقعاااً رو اعصابم داره سورتمه میره! یه برادر بزرگ تر داره که برنامه نویسه و ملی هم به این مسیر و کلا تکنولوژی، هوش مصنوعی و این چیزا علاقمنده. تمام فکر و ذکرش فقط و فقط درسه و تمام! دختری به شدت انتقاد نپذیر👩‍🦯به شدتتتت دهن لق اما ساده و خوش قلب! از آدما خیلی توقع داره و مطمئنم خیلی زود دنیا یه پتک میکوبه تو صورتش!

دختر گوشه گیر و آروم کلاس مریمه. بی آزار و ساکت. با اعتماد به نفس بالا و بی ادعا. من معتقدم واقعا داره حیف میشه و اصلاً جاش تو این مدرسه نيست. مریم گوینده و دوبلوره، یه مدت تئاتر کار کرده و به خیلی زیبا باله میرقصه🧜‍♀️

نفر بعدی لیلی... دختر اول خونشون با سه تا خواهر کوچکتر... لیلی خیلی ساده و یک روعه و ناز و عشوه اش رو تریلی نمیکشه🥸 عشق دبیری داره و فقط به موقعیت شغلی و درآمدش فکر میکنه. با توجه به شناختی که از خونوادش دارم فردای کنکور شوهر میکنه.

لازمه از نسی بگم؟! که مدرسه رو با شوآف به خاک و خون کشیده. به نظرم تیپاش حیفه، یه پارتی براش باید بچینم😀(و منی که اون روز اونقدر عجله کرده بودم شلوار یونیفرمم رو برعکس پوشیدم و سر امتحان متوجه شدم :/) اینم اضافه کنم که توهم معشوقه معلم های آقا بودن رو از سر بیرون نمی کند این بشر!

نفر آخر سپیدست. کسی که به عنوان نخبه های خنگ داشنگاه شریف شناخته میشه. یه دختر کوتاه قد و کمی چاق با موهای ژولیده شبیه به نیوتن. با باسن قورباغه ای به شدت گشاد و شخصیتی به شدتتتتت خاص! هیچ کس در طی این سه سال این بشر رو نتونست کشف کنه!

خلاصه که تا صب میتونم از شخصیت گوناگون و غیر قابل تصور بچه ها بگم، که نمیدونم چرا هیچ وقت خودم رو جزئی از اینا ندیدم...

پست بعدی قطعاً از خودم میگم!

از ۷ صبح از خونه زدم بیرون و الان سر شهرکم. میرم مغازه و تا ۹ اونجام. بعدشم خونه. ممنونم خداجونم :)

نویسنده: نظرات:
© نیمه تو...🌱