نیمه تو...🌱

مثلاً ۱۸ ساله...

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳، 7:37

پیرو پست های قبلی و کامنتاش...

من واقعاً ۱۸ سالمه...

نمیدونم چرا انقدر باورش براتون سخته براتون👩‍🦯

یه ۱۸ ساله ای که متاسفانه یا خوشبختانه اغلب تو سن خودش زندگی نکرده :)

نویسنده: نظرات:

تراوشات ذهن بیمارم وسط بازه!

یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۳، 22:14

بعد از امتحانات نهایی و در نهایت کنکور، اولین کاری که می کنم یه مغازه تکونی اساسی و واقعی، رفع انباشتگی، رنگ کردن بدنه ویترین و عوض کردن شیشه های شکسته و بعد رفتن به بازار گل و خریدن گل های ریز سفید صورتی برای تزئین یه سری از قسمت های مغازه رو خواهیم داشت.🧚‍♀️🪷

بعد یه مسافرت نقلی و کوچولو شاید خونوادگی شایدم مجردی به مشهد یا شاید شمال یا حتی شاید یه سفر کاری به جنوب که البته این کاملا به موجودی حساب اون موقعم بستگی داره!👩‍🦯

حالا وقتشه یه جراح خوب برای عمل لیزیک چشمام پیدا کنم که همین الانشم کلی دیر شده و به همین بهونه چند روزی استراحت کنم...🫠

بعد از بهبودی چشمام، ثبت نام باشگاه و رژیم سفت و سخت مثل تابستون پارسال تا به وزن و اندام دلخواهم برسم.😌

همین حوالی ثبت نام گواهینامه و رانندگی و این داستانا رو خواهیم داشت(لعنتی شیش فاکینگ میلیون شده...)

به امید خدا و اگه امام حسین لایق بدونه و کارای پاسپورت اوکی شه میخوام برم کربلا و فول شارژ برگردم تا مغازه رو حاضر کنم و مهر ماه و استارت بزنم.

فکر نکنی یه وقت حواسم نیست این وسطا پیگیر درس و انتخب رشته برای دانشگاه خفنی که خدا برام چیده و کنار گزاشته هم هستم.✨️

بعد از اتمام فصل مدارس و انشالله پرپول شدن حساب های بانکیم و صد البته با اجازه پدر محترم یه عمل ریز و تغییر در ناحیه بینی خواهیم داشت.😂😭🤝

بعد از عمل بینی و دوره نقاحتش یه پلن خفن و مشتی برای بیزینس جدید میچینم وقبل از شروع دانشگاه انشاالله استارت کارو میزنم...

با شروع دانشگاه قراره یه خانم مدیرِ مهندسِ منظم و با دیسیپلین داشته باشیم که حواسش کاملا به آرایش ظاهر و باطن و عطر تن و وجودش هست...

تمرین می کنم نماز اول وقت تری داشته باشم و قضای روزه های مونده رو این مابین بگیرم.

لحن نوشته هام و مطالب درونش یه کمی لمسش سخنه میدونم...

کتابی ننوشتم فقط با حالت اعتماد به سقف طور و در کمال گرایانه ترین حالت خودم و به طور کلی اینارو نوشتم....

به قید حیات و لطف خدا، گزارش تک تکش رو اینجا میدم :)❤️

نویسنده: نظرات:

کمتر از ۴۰ روز تا کنکور :)

شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳، 23:30

از امروز اردو مطالعاتی رسماً شروع شد و دوباره فشار مثبت هزااار به مدت حدودا چهل روز🫠

یه مدتیه مامان خیلی رو گوشی حساس شده، بنده خدا حق داره ولی بد بیان میکنه و به دختر نازک نارنجیش بر میخوره🥲

هم برای آرامش اعصاب خودم، هم راحتی خیال خودش یه گوشی نوکیا کوچولو قدیمی رو سیم کارت انداختم و مجبورم به روش قدیم به جای اسنپ و تپسی با آژانس رفت و آمد کنم یه مدت بلکه آروم شه و از این فاز بیرون بیاد....

خدای مهربونم....

کمکم کن🤍✨️

نویسنده: نظرات:

کاهش وزن

پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳، 17:51

پارسال تابستون سه ماهی رفتم باشگاه برای کاهش وزن و تناسب اندام.

راستش به نسبت قدم وزن و اندامم خیلی نرمال و رو فرمه، اما خب برای کاهش سایز و فرم گرفتن بدنم سه ماه خیلییییی سخت کار کردم. حدود ۶ کیلو و دو سایز کم کردم و از خوشحالی می خواستم پرواز کنم🥹👩‍🦯

یه مدتیه همه می گفتن چقدررر لاغر شدی و تغییر کردی، رفتم رو ترازو ۴ کیلو بدون هیچ دلیل و اتفاقا تحرک خیلی کمتر از سابق و غذا خوردن سروقت و بیش از گذشته کم کردم.

کلاً خیلی غذا نمی خورم، یه وقتایی پیش میاد به خاطر مشغله کاری تو ۲۴ ساعت یه وعده غذا هم ندارم، ولی دوماهه گذشته به خاطر شرایط اردو و به لطف مامان همه وعده هام کامل و سر وقت بوده...

کاهش وزنم به خاطر حرص و جوش و فشار روانی بوده...

بدنم به شدت در مقابل حالات روحیم واکنش میده...

فک کنم تا آخر تیر ماه دیگه چیزی ازم نمونه🥲🤝

از شنبه این هفته دوباره اردو و غیب شدن اینجانب رو داریم تا انشالله ۸ تیر ماه🫠

خدایا ازت ممنونم... که بهم فرصت درس خوندن رو دادی... از اینکه تو یه همچین مدرسه ای درس میخونم ازت ممنونم...🤍✨️

نویسنده: نظرات:

روز دختر🩷🪷

جمعه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳، 2:20

روزت مبارک ای سرسخت ترین لطافت سیاره زمین :)

دنیا به وجود دختر های قوی احتیاج داره...

رو خودت تمرکز کن دخترکم....

به خودت تکیه کن!

این یه واقعیته و گریزی نیست که فقط خودتی و خودت تو این دنیا.

تو در آینده همسری... مادری....

از همین حالا به خودت عشق بده و خودت رو دوست داشته باش🩷

نویسنده: نظرات:

صدای من👩‍🦯

دوشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۳، 20:59

وقتی همه میگن

-وااااای چقدر صدات قشنگه، تست صدا دادی برای رادیو؟!

-چقدر لحن و صدات آرامش بخشه، شبیه روانشناس می مونی...

-تست دوبله دادی؟! نازکی صدات برای انیمیشن فوق العادست.

وقتی دارم غرررر میزنم و بابا صدام و میشنوه

-چقدر صدات ناهنجارهههه من تازه شنیدم😐😂

نویسنده: نظرات:

نامه...

پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳، 23:35

به پیشنهاد یکی از دوستام، امروز دو صفحه A4 کامل براش نوشتم. آخراش دیگه دستام بی حس شد وگرنه پتانسیل اینو داشتم بازم بنویسم. زنگ در خونه رو زدم حموم بود بردم تو حموم بهش تحویل دادم 😂😭

این نامه تیرخلاص و آخرین روزنه امیدم نسبت به بهبود رابطه مونه.

امیدوارم خوب و با دقت بخونه.

آخر شب یه وویسم از همین نوشته ها میگیرم و میفرستم اگر جایی ناخواناعه راحت بخونه.

حداقل خیالم راحته که من تلاشم رو برای بهبود این رابطه کردم👩‍🦯

نویسنده: نظرات:

تلنگر

چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳، 19:49

احساس میکنم رابطه مون به یه تلنگر احتیاج داره

نیاز دارم یه مدت برم تو غار تنهایی خودم....

خسته ام از این حجم از تنش و استرس و آزار و اذیت و انرژی منفی...

چقدر منِ طفلکم به خاطر این قلب لعنتی اذیت میشه...

نیاز دارم ساعت ها این تکنیک رو روی خودم پیاده کنم؛ یه مدل توبه محسوب میشه...

منِ عزیزم؛

متاسفم/لطفا مرا ببخش/متشکرم/دوستت دارم...

به نظرم یه مدت باید نباشم، علاوه بر من اونم نیاز داره خودش و پیدا کنه

نویسنده: نظرات:

امان از اون روز :)

چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳، 14:1

وای از روزی که ازت دل بکنم....

وای از روزی که چشمم رو رو همه احساسات و قلبم ببندم...

روزی که دیگه حتی اسمتو به زبون نیارم...

این قلبی که تو سینمه تبدیل میشه به یه پاره سنگ که قید همه آدمای اطرافش رو میزنه.

قرارمون این نبود جوجه :)

حالا شد زندگی محرمانه و منم غریبه.

باشه.

نویسنده: نظرات:

لباس

چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳، 13:45

دیروز با مامان رفتیم بیرون. چشمم به یه لباسی خورد خریدم.

یه آستین حلقه ای بلند تا نوک انگشت پا و یه کت کوتاه از روش میاد. جنسش لنین و کرمیه و جون میده برای هوای تابستون.

دیروز با جوراب شلواری مشکی و شال مشکی پوشیدم. با یه کیف بگ و کفش پاشنه دار مشکی. اونقدررررررر متلک های سنگین و مسخره انداختن بهم تو خیابون که واقعاً از این حجم از بیشعوری مونده بودم چی بگم.

موند تا امروز گفتم شاید شب بوده انقدر به چشم اومده بپوشم برم بیرون.

چند جا کار داشتم از دم خونه تااااا مغازه حرفی نموند که از پیر و جوون و زن و مرد من نشنوم🫠

از اونجایی که یه جو عزت و آبرو دارم تو محله برخلاف میل باطنیم دیگه تو شهرک نمیپوشمش....

واقعا نمیفهمم چه بخشی از این لباس براشون عجیبه اما از نظر من حجابش کامله. مگر مواقعی که به تن آدم بچسبه و اندامم مشخص بشه.

افسوس از این طرز فکر......

نویسنده: نظرات:

لمس

سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳، 23:36

نمیدونم چرا اما نوشتن این پست خیلی برام سخته.

راستش طی این چند سال اخیر آدمی شدم که برای خودم خیلی حرکاتم عجیبه...

از لمس تنم، دستام، صورتم توسط هر آدمی بی زارم مگر کسانی که انتخابشون میکنم.

تو روابطی که دارم چه کاری چه دوستانه هیچ وقت برای آشنایی دستم رو سمت کسی دراز نمیکنم. هر کی دست بده مجبور میشم دست میدم یا گاهاً دور میشم تا لمسش نکنم.🙂

یا از اینکه بی مقدمه و آشنایی یا حتی اینکه هر آدم آشنای دور و برم رو بغل کنم حس خوبی نمی گیرم. ساده بگم بغلم رو شایسته هر کسی نمیدونم.

اصلا بحث تکبر نیست. بحث وسواس نیست. بحث وجود آدماست..‌.

هر کسی رو شایسته بغل شدن نمیبینم.

اما امان از کسی که دوسش دارم و میپسندم......

عاشق لمس شدن و لمس کردن و ارتباط گرفتنم....

عاشق بو کردن عطر تنشونم، لمس دستاشون، تماس پوست به پوست با لپ، نوازش موهاشون و در نهایت آغوش، آغوش و آغوش🫂

منی که تو این ۱۸ سال تمام حواسم به ارتباطم با آدما چه بسا جنس مخالف بوده و حتی یه نفرم تنم رو لمس نکرده، برام خیلیییییی سخته.

امروز رو تن دخترم یه کبودی دیدم، ناخواسته تمام روانم بهم ریخت. با اینکه میدونم ارتباطشون تا چه حد بوده ولی یهو از اینکه چرا ازم پنهون کرده و حرفی راجع بهش نزده بهم ریختم. تا چند دقیقه ای دوست نداشتم هیچ قسمتی از وجودش باهام تماس داشته باشه. حال جسمیش خوب نبود اما اونقدر عصبی بودم نتونستم به این حس وجودم غلبه کنم.

راستش هنوزم با خودم کنار نیومدم.‌‌...

این یه وجه ماجرا و وجه دیگه اش پنهون کاری و دروغ‌‌....

نمیدونم چطور بنویسم، با ظاهر آدما کاری ندارم. با وجودشون ارتباط میگیرم. وقتی متوجه درویی آدما میشم، دیگه دوست ندارم به هیچ وجه باهاشون ارتباط بگیرم‌‌.

تو مغازه هر بچه ای که داخل میاد، پاکی و انرژی درونش اونقدررر جذبم میکنه که عنان از کف میدم. از خودش و خونوادش اجازه میگیرم و اگر موافق بودن حتماً بغلشون میکنم. این ارتباط واقعا انرژی انتقال میده بهم.

در نهایت، کاش حداقل یه نفر بفهمه چی میگم :)

اصلا بحث نجاست نیست دورت بگردم. نجس ذهن کثیف کسیه که اینطور فکر میکنه. نه وجود تو...

نویسنده: نظرات:

بیشعوری

سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳، 17:21

آقا قبول پیش هر کره خری که میخوای باشی باش، تلفن رو کجات فرو کردی که جواب تماس و پیام و نمیدی؟!

نمیفهمم واقعا چطور پیش منی هر الاغی زنگ میزنه ساعت ها باهاش حرف میزنی اما متقابلا نه؟!

الحق که گاوی...

امروز که با استایل متفاوت اومدم مغازه تا ری اکشن تورو ببینم، نمیای و با جفت پا میزنی تو ذوقم...

بعداً نوشت: حیوون تو بهم قول دادی دروغ نگییییییییی :)

نویسنده: نظرات:

احساسات

دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۳، 15:0

حیف تمام احساساتی که پای تو گزاشتم بچه جون :)))

از اینکه بخوام خودم و به یه آدم جدید یاد بدم خسته ام...

وگرنه خیلی زودتر از اینا قید خودت و دوست داشتنت رو میزدم.

فراموش کردن یه آدم فقط با ورود یه آدم جدید به زندگی طرف اتفاق میفته، که تو آدم جایگزینت رو پیدا کردی :)

نمیگم فراموشم کردی نه!

فقط دیگه اولویت اول زندگیت نیستم...

از کارمایی که از سمت من بخواد یقه ات رو بگیره میترسم :)))

دقیقا از سمتی که منو رها کردی، رها میشی....

نویسنده: نظرات:

دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۳، 12:8

با این کارا و رفتارا فقط داری فاصله بینمون رو بیشتر میکنی...

نویسنده: نظرات:

بعد کنکور

پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۳، 23:31

راستش در حد خودم هر چیزی که بلد بودم رو زدم و راضیم از خودم...

همه چیز به امتحان نهایی وابسته ست :)

اما بعد از امتحان پوچ و تهی ترین حالت خودم بودم!

چند ساعتی خوابیدم تا بلکه سر سوزن از کمبود خواب این مدتم جبران شه.

بعدشم رفتم مغازه، اومد پیشم و با هاپوی درونم روبه رو شد. لایقش بود البته... اونقدری ازش عصبی و دلخورم که فقط خدا عالمه!

راجع بهش با یکی صحبت کردم که نباید می کردم :)

کلا دوست ندارم تو رابطه دو نفر و قهر و آشتی و دوستی شون نفر سومی وارد شه!

اما از اونجایی که بغض یا کریم بودم و داشتم عر می زدم یهو نفر سوم زنگ زد و حدس زد که چی شده، کمی صحبت کردیم باهم اما اینطوری نبود که بخوام دلم و سفره کنم...

در پارادوکس ترین حالت خودم بودم و هستم :)

یه کمی نینی تراپی شدم و بابا برای اینکه کمی حالم بهتر شه برد با ماشین یه کمی خیابون هارو متر کردیم...

سخته وصف حس و حال درونم...

به قول عاطی مثل قبلنا براش تو کاغذ نامه بنویس و بفرست...

امتحان می کنم، هیج مدلی جواب نداد، بلکه این یکی تاثیری روش داشته باشه.

نویسنده: نظرات:

روز موعود

پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۳، 6:46

یه نفر اینجا ترگل ورگل حاضر و آماده نشسته و منتظره بابا ماشین و از پارکینگ بیاره بیرون و بریم.

همه وسایل ها یه بار دیگه چک شد.

کمی معده ام بهم ریخته و ضعف دارم.

اما از لحاظ روحی خوبم🧚‍♀️

خدای مهربونم!

من لایق بهترین ها هستم و امروز منتظر بهترین اتفاق ها هستم...

خدایا سپاسگزارم🌱

نویسنده: نظرات:

شبِ قبلِ کنکور

چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳، 23:25

بعد از ۱۲ سال، فردا قراره اولین قدم از کنکور رو بردارم. از اونجایی که برای نسل ما همه چیز متفاوت بوده، سه پله تا کنکور داریم؛ اردیبهشت، خرداد و تیر...👩‍🦯

امروز تعطیل بودم. از ساعت ۵ بیدارم. تورق سریع تموم شد و وقت تزریق انرژی و تقویت روحیه بود تا شب.

یه بستنی شیری زدم تو رگ و دوش گرفتم.

برای کوتاهی موهام رفتم آرایشگاه. اول کامل اتو کرد و بعد حدود ۱۰ سانت نوک گیری کرد. با اینکه موهام اونقدری بلند هست که هیچ کس متوجه نشده ولی قلبم موند تو آرایشگاه🫠 اما صافی موهام کلی بهم انرژی داد🫶

حاضر شدم رفتم مغازه.

یه نیمچه حساب کتاب و مانیتور دوربین رو با بابا وصل کردم.

راستش اونی که باید تو سختی های زندگیم کنارم باشه، امسال فقط زهر ریخت تو جونم و اذیتم کرد. غروب کنارم بود ولی از اونجایی که برج زهرمار بودم باهاش. بود و نبودش فرقی به حالم نکرد. خیلی وقته پشتم و خالی کرده فقط منم که خودمو زدم به خریت😂

رفتم تا سیم کارتی که سفارش دادم و به دستم نرسید رو مجدد بگیرم.

یه کمی پیاده روی کردم.

سر راه یه سر رفتم پیش افرا و ارغوان(دخترای دوستم)🥹💕

وقتی برگشتم مغازه. هر بچه ای که اومد داخل رو بغلش کردم.

راستش بیشتر از چیزی که فکرش رو کنی نیاز به حال خوب و انرژی مثبت دارم.

زنگ زدم به عزیزجون، گفتم عزیز حسابی دعام کن. گفت خیالت راحت قربونت برم، کلی موچ و بوس و انرژی از راه دور برام فرستاد.

اومدم خونه و لباسایی که میخواستم بپوشم رو اتو کردم و وسایل هارو جمع کردم و کنار گزاشتم.

تو دفترم یه نیمچه درد دلی با خدا داشتم.

اونقدری که مامان و بابا این مدت با درک و شعور بالا همراهم بودن، امیدوارم بتونم با نتیجه کار خستگی از تنشون در کنم.

به قول عاطی؛ هر چی قسمتت باشه همون میشه. من فقط یه وسیله ام این وسط. درسته قبل این مثل آدمیزاد نخوندم، اما این حدوداً ۵۰ روز صد خودم بودم تو اردو.

خدای مهربونم؛ تنها پناه و تکیه گاهم...

ازت ممنونم بابت اینکه بهم فرصت دادی ۱۲ سال بتونم درس بخونم.

ازت ممنونم که تونستم تو سمپاد باشم.

ازت ممنونم بابت مامان و بابا👨‍👩‍👧

ازت ممنونم که انقدر حواست بهم هست.

ازت ممنونم بابت آدمای مهربون زندگیم.

چندین پیام و تماس از عزیزترین های زندگیم داشتم. خوشحالم بابت داشتنشون.

در کل همه چیز رو سپردم به خودت خدا جونم.

با توکل به خودت فردا میرم سر جلسه.

مثل همیشه حواست بهم باشه و آرامش مهمون قلبم کن❤️

آروم ترینم.... :))

نویسنده: نظرات:

خط قرمز!

چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳، 13:28

دروغ و پنهون کاری، از پررنگ ترین خط قرمز های زندگیمه!

فرقی نمیکنه برام طرف کیه...

ناخودآگاه از چشمم میفته :))

نویسنده: نظرات:

ناراحتم!

یکشنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۳، 0:40

از اینکه مجبورم میکنی ناراحتت کنم، تا بفهمی ناراحتم، ناراحتم :)

نویسنده: نظرات:

شنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۳، 23:55

یعنی خاک بر سر من که یکی دیگه سگم میکنه بعد من سر اهالی خونه طفلک خالی میکنم، آخرشم اونی که میاد معذرت خواهی میکنه و صورتمو میبوسه مامانه :)))

انقدری که مامان حواسش بهم هستتتت😭🫴>>>>>

خدایا ترکیب pms و احوالات چند روز مونده به کنکور و این روحیات داغون من اصلا قشنگ نیست، چه برسه به اینکه یکی هم بخواد اینجوری گند بزنه بهش....

نویسنده: نظرات:

نگرانی

شنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۳، 23:38

آدمی که تا دیروز می گفت نگرانم نشو از نگرانی بدم میاد و این حرفا...

الان سر چند ثانیه و دقیقه درحد مرگ نگرانش میشه😄

چقدر بدم میاد از این حالتا....

چقدر بدم میاد از اینکه دوباره دارم خودم و به فنا میدم.

خدایا دل سنگ بودن چش بود این قلب و تو سینه من گزاشتی؟!

پوووووووووووف خسته ام از این روحیات مسخره ام......

نویسنده: نظرات:
© نیمه تو...🌱