نیمه تو...🌱

تراوشات ذهن بیمارم وسط بازه!

یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۳، 22:14

بعد از امتحانات نهایی و در نهایت کنکور، اولین کاری که می کنم یه مغازه تکونی اساسی و واقعی، رفع انباشتگی، رنگ کردن بدنه ویترین و عوض کردن شیشه های شکسته و بعد رفتن به بازار گل و خریدن گل های ریز سفید صورتی برای تزئین یه سری از قسمت های مغازه رو خواهیم داشت.🧚‍♀️🪷

بعد یه مسافرت نقلی و کوچولو شاید خونوادگی شایدم مجردی به مشهد یا شاید شمال یا حتی شاید یه سفر کاری به جنوب که البته این کاملا به موجودی حساب اون موقعم بستگی داره!👩‍🦯

حالا وقتشه یه جراح خوب برای عمل لیزیک چشمام پیدا کنم که همین الانشم کلی دیر شده و به همین بهونه چند روزی استراحت کنم...🫠

بعد از بهبودی چشمام، ثبت نام باشگاه و رژیم سفت و سخت مثل تابستون پارسال تا به وزن و اندام دلخواهم برسم.😌

همین حوالی ثبت نام گواهینامه و رانندگی و این داستانا رو خواهیم داشت(لعنتی شیش فاکینگ میلیون شده...)

به امید خدا و اگه امام حسین لایق بدونه و کارای پاسپورت اوکی شه میخوام برم کربلا و فول شارژ برگردم تا مغازه رو حاضر کنم و مهر ماه و استارت بزنم.

فکر نکنی یه وقت حواسم نیست این وسطا پیگیر درس و انتخب رشته برای دانشگاه خفنی که خدا برام چیده و کنار گزاشته هم هستم.✨️

بعد از اتمام فصل مدارس و انشالله پرپول شدن حساب های بانکیم و صد البته با اجازه پدر محترم یه عمل ریز و تغییر در ناحیه بینی خواهیم داشت.😂😭🤝

بعد از عمل بینی و دوره نقاحتش یه پلن خفن و مشتی برای بیزینس جدید میچینم وقبل از شروع دانشگاه انشاالله استارت کارو میزنم...

با شروع دانشگاه قراره یه خانم مدیرِ مهندسِ منظم و با دیسیپلین داشته باشیم که حواسش کاملا به آرایش ظاهر و باطن و عطر تن و وجودش هست...

تمرین می کنم نماز اول وقت تری داشته باشم و قضای روزه های مونده رو این مابین بگیرم.

لحن نوشته هام و مطالب درونش یه کمی لمسش سخنه میدونم...

کتابی ننوشتم فقط با حالت اعتماد به سقف طور و در کمال گرایانه ترین حالت خودم و به طور کلی اینارو نوشتم....

به قید حیات و لطف خدا، گزارش تک تکش رو اینجا میدم :)❤️

نویسنده: نظرات:
© نیمه تو...🌱