لمس
نمیدونم چرا اما نوشتن این پست خیلی برام سخته.
راستش طی این چند سال اخیر آدمی شدم که برای خودم خیلی حرکاتم عجیبه...
از لمس تنم، دستام، صورتم توسط هر آدمی بی زارم مگر کسانی که انتخابشون میکنم.
تو روابطی که دارم چه کاری چه دوستانه هیچ وقت برای آشنایی دستم رو سمت کسی دراز نمیکنم. هر کی دست بده مجبور میشم دست میدم یا گاهاً دور میشم تا لمسش نکنم.🙂
یا از اینکه بی مقدمه و آشنایی یا حتی اینکه هر آدم آشنای دور و برم رو بغل کنم حس خوبی نمی گیرم. ساده بگم بغلم رو شایسته هر کسی نمیدونم.
اصلا بحث تکبر نیست. بحث وسواس نیست. بحث وجود آدماست...
هر کسی رو شایسته بغل شدن نمیبینم.
اما امان از کسی که دوسش دارم و میپسندم......
عاشق لمس شدن و لمس کردن و ارتباط گرفتنم....
عاشق بو کردن عطر تنشونم، لمس دستاشون، تماس پوست به پوست با لپ، نوازش موهاشون و در نهایت آغوش، آغوش و آغوش🫂
منی که تو این ۱۸ سال تمام حواسم به ارتباطم با آدما چه بسا جنس مخالف بوده و حتی یه نفرم تنم رو لمس نکرده، برام خیلیییییی سخته.
امروز رو تن دخترم یه کبودی دیدم، ناخواسته تمام روانم بهم ریخت. با اینکه میدونم ارتباطشون تا چه حد بوده ولی یهو از اینکه چرا ازم پنهون کرده و حرفی راجع بهش نزده بهم ریختم. تا چند دقیقه ای دوست نداشتم هیچ قسمتی از وجودش باهام تماس داشته باشه. حال جسمیش خوب نبود اما اونقدر عصبی بودم نتونستم به این حس وجودم غلبه کنم.
راستش هنوزم با خودم کنار نیومدم....
این یه وجه ماجرا و وجه دیگه اش پنهون کاری و دروغ....
نمیدونم چطور بنویسم، با ظاهر آدما کاری ندارم. با وجودشون ارتباط میگیرم. وقتی متوجه درویی آدما میشم، دیگه دوست ندارم به هیچ وجه باهاشون ارتباط بگیرم.
تو مغازه هر بچه ای که داخل میاد، پاکی و انرژی درونش اونقدررر جذبم میکنه که عنان از کف میدم. از خودش و خونوادش اجازه میگیرم و اگر موافق بودن حتماً بغلشون میکنم. این ارتباط واقعا انرژی انتقال میده بهم.
در نهایت، کاش حداقل یه نفر بفهمه چی میگم :)
اصلا بحث نجاست نیست دورت بگردم. نجس ذهن کثیف کسیه که اینطور فکر میکنه. نه وجود تو...