ترحم
درسته دل نازکم، احساسیم،...
اما به شدت از ترحم بدم میاد!
شاید به خاطر همینه که هیچ وقت تو زندگی از مشکلاتم برای هر کسی نگفتم، یا شایدم اصلا برای کسی نگفتم، حتی مامانم که همه جونمه!
همیشه سنگ صبورش بودم، هر مشکلی بوده آرومکنارم نشسته و باهم صحبت کردیم، دلداریش دادم، شنوا بودم براش...
اما هیچ وقت خم به ابرو نیاوردم و حرفی نزدم!
شاید ترحم معنیش بد جا افتاده برای بعضیا...
ترحم یعنی تو طرفت رو فقط از سر دلسوزی و همدردی، بخوای...
به خاطر ترس از اینکه نکنه یه روزی منم تو همچین شرایطی باشم، بخوای...
یا اینکه فک کنی اون بدون تو نمیتونه زندگی کنه، پس کنارش میمونم!
درسته لوسم، به قول بابا نازنازیم...
ولی متنفرم از اینکه یه نفر از سر دلسوزی باهام باشه!!!
میخوام منو به خاطر خودم بخواد، فرقی نمیکنه طرف خونواده، دوست ، آشنا، فامیل یا حتی مشتری باشه...
حساب بعضیا جداست، تو بهشون دل بستی، تمام امیدت به اونه!
وقتی از احساساتت باهاش صحبت میکنی، نیاز داری کنارت باشه، بغلت کنه، محبت کنه و با آرامشی که بهت القا میکنه تورو از دغدغه هات دور کنه! نه اینکه نمک رو زخمت باشه و فقط بحث ترحم و تحمل باشه...
کاش بعضیا بفهمن حست ترحم نیست، عشقه :)
کاش قدر همدیگرو بیشتر بدونیم، کاش به احساسات آدما احترام بزاریم، کاش لحظه های باهم بودنمون رو قاب بگیریم، جشن بگیریم، ممکنه یه روزی حسرت حتی از دور نگاه کردنش باشه... :)