نیمه تو...🌱

چُرت ظهرونه

جمعه سی و یکم شهریور ۱۴۰۲، 0:34

امروز صبح بازار بودم. صدای همهمه آدما، چرخیا، موتوریا، دمای بالای هوا، بوی گند عرق رهگذرا، قیمت‌های وحشتناک حسابی کلافه می کنه آدمو! اون لحظه فقط دوست داری خیلی زود کارت تموم شه و به آرامش خونه برسی....

خرید ها انجام شد و اومدم مغازه با بدن درد و گرسنگیِ تمام وسیله هارو چیدم.

حوالی ساعت ۳ بعداز ظهر رسیدم خونه، بوی غذای مامان به مشامم خورد و متاسفانه مدتیه بوی غذا روانیم میکنه!

به محض اینکه بوی غذا رو حس میکنم سریع حالت تهوع بهم دست میده و عوق میزنم🤦‍♀️

وسط اتاق یه بالشت و یه ملحفه نازک گزاشتم و چشمام و بستم....

یک ساعتی مثلاً تو حالت خواب و بیداری بودم...

کاملا هوشیار...

تمامِ مدت یه آهنگ شجریان با صدای خیلیییییی بلند تو ذهنم پخش می شد...

دیگه نتونستم تحمل کنم و بلند شدم...

کاش بتونم یه خواب راحت داشته باشم :)

نویسنده: نظرات:
© نیمه تو...🌱