کینه🖤
حدوداً یک ماهه پیش برای عیادت شوهر خاله مامان رفتیم خونشون. داخل که شدیم خواب بود. نسبت به آخرین باری که دیده بودمش میتونم بگم هیکلش نصف شده بود، چروک های پیشونیش عمیق تر و پر رنگ تر از قبل خودش رو نشون می داد. سرطان لعنتی کار خودش و کرده بود..
چند دقیقه ای نشستیم تا بیدار شد و احوال پرسی کرد باهامون، یه مرد شریف، خانواده دوست و به شدت مهمون نوازیه که تو این چند سالی که میشناسمش همیشه سبب خیر بوده...
تمام دور و اطرافش پر از داروهای گیاهی و شیمیایی بود...
یه کمی حرف زد. ظاهرا عصبی و رنجور بود از یکی از اقوام که منت احوال پرسیش و به سرش گزاشته... میگفت تو این ۶۰ سالی که از خدا عمر گرفتم تا حالا منت پدرمم نکشیدم، از وقتی خودم و شناختم کار کردم و همیشه خودم کار خودم رو انجام دادم. اما الان به جایی رسیدم که منت یه تلفن زدن و سر من میزارن...
از درد فقط به خودش میپیچید.... وسط حرفاش گفت من که میدونم دیگه خیلی زنده نیستم، ولی رو سیاهی برای اینا میمونه...
میوه خوردیم و بلند شدیم.
ولی یه بنده خدایی که همراهمون اومده بود از ماشین پیاده نشد، به خاطر یه کینه قدیمی که تو قلبش بود...به خاطر چیزی که دلیلش رو هم حتی نمیدونست، خیلی اصرار کردم بیاد ببینتش، اما نیومد. گفت انشالله یه فرصت دیگه...
چون میدونستم واقعاً خیلی زنده نیست...
امروز از خواب که بیدار شدم، فهمیدم فوت کرده و دیگه نیست :)
کینه تو قلب آدما همینقدر لعنتی و فراموش نشدنیه...
هیچ فردا و بعدی وجود نداره، فک کن فقط امروز و زنده ای....
از دلش دربیار، یه جعبه شیرینی، یه دسته گل...
تو پادرمیونی کن...
باور کن واقعاً فردایی در کار نیست...
پ.ن: ممنون میشم برای شادی روحش یه فاتحه بخونید🤍