نیمه تو...🌱

مهاجر🕊

دوشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۳، 22:28

امشب کاملاً جدی رو به روی مامان نشستم و از تصمیمم گفتم براش!

که یه مدت کوتاه فقط برای تحصیل از ایران میرم و بر می گردم.

هدفم اصلا فرار از چیزی یا رها شدن از این شرایط نیست؛ فقط دوست دارم مثل تمام چیزایی که تجربه کردم، اینم تو رزومه ام باشه :)

کاش می شد جَو خونه رو توصیف کنم وقتی که موضوع رو مطرح کردم.

اول گفتم و بعد یه چند تا کلیپ از کسایی که مهاجرت کردن نشونش دادم. چند دقیقه ای سکوت مطلق(😶) تو خونه حاکم بود.

بعدشم مامان کاملا جدی برگشت گفت هر وقت ازدواج کردی با همسرت برو، تنهایی نمیتونم دست باد بسپرم تورو...😕

اما من تخص تر و پررو تر از این حرفام، میدونی راضی میشه، مثل تمام لحظه هایی که به خاطر موفقیت من از احساسش گذشته...🙂❤️‍🩹

حرفی که دارم میزنم قطعا بعد از ارشد اتفاق میفته، وقتی که تمام هدفام اینجا تیک خورده و همه کسب و کارایی که اینجا دارم بدون نیاز به من چرخش بچرخه.

وقتی که همه تصویر سازی های توی ذهنم تبدیل به واقعیت شده و از دیدنشون هر لحظه کیف میکنم و به خودم می بالم.

میدونی، کلاً خودم رو تو این دنیا همیشه مثل یه مهاجر دیدم. کاری رو نیمه رها نکردم و همش با این اندیشه و افکار که شاید چند دقیقه دیگه زنده نباشم زندگی کردم. کسی رو آزرده باشم تا قبل از اینکه سر روی بالشت بزارم از دلش در میارم.

خداجونم، تنها روزنه‌ی نور و امیدم خودتی🤍🕊✨️

نویسنده: نظرات:
© نیمه تو...🌱