نیمه تو...🌱

انسان گریز :)

یکشنبه ششم خرداد ۱۴۰۳، 23:4

ما خونه مون ویلاییه حدودا ۱۲ ساله که ما تو این خونه ایم. تا سه سال پیش که مغازه نداشتم حتی همسایه دیوار به دیوارمون هم نمی دونست که مامان من دختر داره :)

کلاً شخصیتم انزوا پسند و آرومه...

من کل دوره کرونا خصوصا پیک دوسال اول حتی تا دم خونه هم نمی رفتم. اوایل کرونا با یکی از هم مدرسه ای هام به طور اتفاقی خیلی صمیمی شدم، طوری که حدود دو سال شبانه روز ما با چت و ویدیو کال و تماس باهم زندگی کردیم. شخصیتمون، عقایدمون، سلیقه هامون، خط قرمزامون خیلی شبیه به هم بود. اونقدر بهم نزدیک شدیم که پلن ده سال آینده رو باهم چیده بودیم. تو کل این مدت به طور غیرقابل باوری ما حتی یک بار هم باهم بحث و دعوایی نداشتیم و سر جمع چند باری انگشت شمار حضوری همدیگرو دیدیم(قبلا می شناختمش اما صمیمی نبودیم)خلاصه که خیلی فراتر از یه خواهر خلا های وجودم رو پر کرده بود...🙂

راستش و بخوای خودمم نمیدونم چی شد، ولی یهو دیگه نشد :) نه تماسی، نه پیامی.... تموم شد!

من موندم و یه دنیا قول و قرار....

سه ماهی افسردگی رو تجربه کردم.

انسان گریزترین موجود روی کره زمین شدم.

دقیقا اوایل کارم بود و داشتم روز شماری می کردم تا روز افتتاحیه بیاد و ذوق تو چشماش و ببینم، اما نشد....

من موندم و قلبی که دیگه نمیتونست به هیچ کسی اعتماد کنه....

به تنهایی و حال و هوای خودم عادت کرده بودم، خیلی رو خودم کار کردم و واقعا از لحاظ روانی چندین مرحله جلو افتادم.

گذشت تا حدود یک سال بعدش به واسطه مغازه یکی خیلی زیاد لطفش شامل حالم شد. انگاری خدا گفت دارم میبینم چقدر داری اذیت میشی، این فرشته من برا طُ....🙃🧚‍♀️یکی اومد و تا توانش و داشت نفوذ کرد تو روح و روانم...

خیلی شکسته بود، اما وقتی کنارم بود سرزنده ترین حالت خودش رو داشت. گوشه به گوشه قلبش رو مرحم گزاشتم. دستش و گرفتم از جا بلندش کردم. مدام باهاش حرف می زدم. خیلی همه چی کنارش شیرین و غیرقابل توصیف بود. از کل شبانه روز فقط چند ساعتی برای خواب از هم جدا بودیم، مگه اینکه یکیمون کار داشت.

از وقتی یادم میاد، یه دختر ملیح و دل نازک و مهربون بودم که آزارش حتی به مورچه هم نمی رسه، سختی زیاد کشیدم اما هیچ وقت خودم رو نباختم. همیشه روحیه و لطافتم و داشتم.

تا الان که رسیدم به اینجا....

همرنگ هم شدیم

من سیاه شدم، تو داری سفید میشی...

آرامشم و از دست دادم تو داری آروم میشی...

صبرم و از دست دادم تو صبور میشی...

شادی و نشاط وجودم و از دست دادم،تو کودک درونت داره زنده میشه...

قدرت تکلمم رو از دست دادم تو تازه داری زبون باز میکنی...

شدی آینه ی وجودم....🙂✨️

هر روز حرفایی که هزار دفعه بهت میزدم و داری دیکته میکنی برام...

چرا انقدر عوض شدم؟!

همش به خاطر تو بوده.... تو همین چند ماه گذشته...

دلیلش چی بوده؟!

قدم اول خودت و دوم آدمی که اومد تو زندگیتو دخترم و ازم گرفت :)

راستش و بخوای هیچ وقت فکر نمی کردم اینطوری از هم دور بشیم...

از نظر تو چیزی تغییر نکرده. راست میگی چیزی عوض نشده.

ولی من پودر شدم.... از بین رفتم.... میبینم جدیداً چقدر داری تلاش میکنی.... اما قلبم سیاه شده، لک برداشته....

هنوز از جونم بیشتر می خوامت... ولی میدونی... چند روزیه دیگه اون آدمی که باید ببینم و تو چهره ات نمی بینم :)

خدایا.... من سر این آدم با زندگیم بستم، میدونی دیگه؟! از خیلی چیزا و از خیلی آدما گذشتم... تو روی خیلیا وایسادم... خودت برام بچین. تسلیم اراده و خواسته توام.... این دوگانگی وجودم رو درستش کن....

اگه این آدم درست تو مسیر زندگیمه، برام حفظش کن...🫂

اگر نه خودت کمکم کن...🥺

نویسنده: نظرات:
© نیمه تو...🌱