بابایی....🥺
داری صدای کسی رو میشنوی که از شدت بغض و هق هی نفسش نمیاد..
کسی که چند دقیقه پیش بابا صداش کرد، گفت دخترِ بابا کجاست دلم براش تنگ شده؟!
کلی ماساژش داد...
بوسش کرد...
بغلش کرد...
نوازشش کرد...
باهاش حرف زد....
دلگرمش کرد...
و دخترک الان بغض قدیمیش تا خرخره اومده بالا و راه نفسش و بسته...
وای بابا.......
من قربون دستای پینه بسته ات....
خیلییییی لوسم کردی بابا...
هر لحظه که به خودت و شرایطت فکر میکنم، از غم و دلهره روح از تنم جدا میشه :)
این دخترِ باباییِ لوست راجع به تو با هیچ احدی نمیتونه صحبت کنه...
حتی کاغذ پاره های سالنامه هم نمیتونه غم وجودم و یه جونِ نداشتش بخره....
بابایی.... خیلی پناهی برام... کاش قدر خودت رو بدونی...
بابا دردت به جونم....
کاش حتی اگه یه روزم از عمرم مونده باشه، تورو اون طور که می خوام ببینم.... میخوام خنده های از ته دل مامان و به خاطر تو ببینم...
وای از دلم....
وای از دل خونم....
که از وقتی چشم باز کردم این غم همراهمه....
خدای بی همتای من....
صدامو میشنوی؟! هق هق هامو میبینی؟! من همون دختر کوچولوییم که بهت پناه آورده بودم.... این نوسان ها برای چیه دردت به سرم؟! استرس های وجودم کمه؟!
حکمتت و شکر.... 🥺😭❤️🩹