مثلث عشقی
یکی از سخت ترین موقعیت های زندگیم بوده و هنوز بعد از اینکه همه چی تمومه نمیتونم راجع بهش حرف بزنم.
سه سال پیش یه روز غروب با دوستم تو مغازه بودیم، یه پسر جوون آنکارد شده با یه کت چرم مشکی جلوی مغازه رو به رو وایساده بود. دوستم گفت میشناسیش؟! گفتم نه من تازه اومدم تو این محل. شروع کرد تعریف کردن و معرفی کردن طرف.
گذشت و رفت و آمد این آقا به مغازه ام شروع شد. آره قبول ادب و شخصیتش آدمو جذب می کرد اما من واقعاً فقط به چشم یه آدم عادی بهش نگاه کردم...
چند باری خیلی کوتاه باهم برخورد داشتیم. به موقعیت های مختلف میدیدمش و یه روز به بهونه کتاب برای دکتراش وارد مغازه شد(درحالی که من لاین کتاب نداشتم اون موقع) و شمارش رو بهم داد.🤕
همه چی خیلی عادی داشت پیش می رفت تا اینکه فهمیدم دوستم بهش علاقه منده...🫠 یه سری حساسیت های مسخره سر من شروع شد و من آدمی بودم که این دختر همه زندگیم بود. خیلی فراتر از یه دوست و خواهر. دوست نداشتم حتی ذره ای از من برنجه...🙂
دوتا مغازه پایین تر روبه روی من استارت بیزینس آقا خورد.
هر چی بیشتر جلو می رفتیم لطفش بیشتر از قبل شامل حالم می شد.....🤷♀️
گزاشتم سر اینکه یه دخترِ تنها دیده که تازه استارت کارش رو زده و می خواد کمک کنه.
ولی از یه جایی به بعد، سنگینی نگاه، طرز صحبت کردن، مراقبت بیش از اندازه، رفت و آمد پی در پی، راهی کردن تا خونه و یه سری حرف از سمت ایشون که به درخواست خودش قراره تا ابد و یک روز با خودم ببرم، شاخک هامو تیز کرد...👩🦯
فاصله فاصله فاصله.... حتی سلام و علیکم باهاش قطع شد.
فقط و فقط به خاطر اینکه نکنه درخواستش و بیان کنه؟ نکنه این بچه چیزی بفهمه؟ نکنه به خاطر نزدیک شدن این آقا به من ازم دور شه؟
این عشق یک طرفه از سمت دوستم به اون آقا واقعااااااً داشت اذیتش می کرد. پا به پاش کنارش بودم. سنگ صبورش بودم. آرومش می کردم. سعی کردم بخشی از خلا وجودش رو پر کنم. اما چشمش رو همه چیز بسته بود الی اون یک نفر!❤️🩹
.
.
.
خیلی اتفاقات افتاد و گذشت تا امروز!
هیچ وقت بهت نگفتم، اما من فقط به خاطر تو از این آدم و پیشنهادش گذشتم :)))
چون هیچ وقت هول قیافه و مال و اموال و تحصیلات و اینا نبودم؛ درسته همه رو داشت اما همیشه میگم من هَوَل شخصیت آدماعم....
اما الان؟
بعد سه سال اون پسر با کسی که هیچ حسی بهش نداشت ازدواج کرد.
تو عشق رو تو وجود یکی دیگه پیدا کردی و الان اون تنها پناهت.
و من؟!
بی پناه ترین و تنهاترین جنبنده روی زمین🙃
امشب که سر اجاره مغازه عصبی بودم. داشتم می رفتم خونه صدام کرد. شروع کردم به غرررررر زدن. نگاهش قدرت تکلم رو ازم می گرفت ولی پررو و تخص ادامه دادم. اولش عصبی شد گفت چرا صدام نکردی خودم باهاش حرف بزنم؟! شماره طرف و بده خودم باهاش صحبت می کنم. فقط آروم باش.
میدونی؟!
بحث سر اینکه کی گفت و چی گفت نیست.
بحث اینه که چقدر به یه پناه احتیاج دارم....
و چقدر بی پناهم!
خدای من... تنها پناهم... آدم های درست سر راهم قرار بده :)