نیمه تو...🌱

آخرین روز دانش آموز بودنم....

پنجشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۳، 23:36

امروز اینجا یه نفر رسماً آخرین امتحان مدرسه رو داده و دیپلم گرفت🥺😍 گرچه فعلا سه هفته ای مدرسه ام و تو اردو؛ ولی این روزا همش آخرین های عمرم رو دارم تجربه میکنم. آخرین امتحان، آخرین آزمون سنجش.... حس بحران هویتی بهم میده :)

صبح ۵ و نیم بیدار شدم و داشنم حاضر می شدم.

متوجه شدم تراز ها اومده و گاو بنده زاییده...

آزمون فرهنگیان بی هدف ترین آزمون زندگیم بود، طوری که نه میدونستم بودجه بندیش از کجاست نه حتی یه آزمون ازش زدم...

روز کنکورم فقط چند تا سوال هوش جواب دادم.

تراز هارو چک کردم، دعوتنامه فرهتگیان نداشتم.

تراز کل حدود ۷۰۰۰ :)))

بابا رسوند منو دم مدرسه و رفت. وسیله هامو گزاشتم و تا حوزه پیاده رفتم...

آزمون گسسته رو دادم و برگشتم مدرسه.

داشتم از حس بغض و خوشحالی وجودم برای دخترم می نوشتم که یهو پیام صاحب مغازه رو دیدم....

مبلغی که پیشنهاد داده بود واقعا بالا بود و نسبت به پارسال دو و نیم برابر شده و گفتم من نمیتونم با این مبلغ کنار بیام. پیام داده بود تاریخ تخلیه رو اعلام کن :)))

الان دقیقا کجاییم؟ سه هفته تا کنکورم🙂✌️

امروز اونقدر ذهنم درگیر بود که اصلااااا نتونستم مثل آدمیزاد درس بخونم.

چند تا مغازه تو دیوار دیدم، چند تا شیپور، با چند نفر تماس گرفتم. آدرس دادم مامان بره چک کنه. با یه جا صحبت کردم و به توافق رسیدم، با اینکه مغازه فعلیم ۴۰ متره اما به مغازه ۱۲ متری آگهی راضی شدم تا غروب بیام ببینم.

۹۰ دقیقه جلسه حافظ خوانی و مشاوره داشتیم و واقعاااااً کیف کردم :))

انرژی منفی هارو گزاشتم کنار و خواستم مثبت باشم مثلا🤦‍♀️

اومدم دم در بابا نبود، منتظر موندم تا بیاد، وقتی اومد..... با یه سر و وضعی که دوس ندارم چیزی راجع بهش بگم و حرکاتی که همه شاهدش بودن :)))

عصبی شدم و بدنم یهو خالی کرد....

ساعت ۸ و نیم رسیدم مغازه.

این دفعه با مامان رفتیم چند تا بنگاه.

مغازه ای که تو دیوار ۱۲ متر آگهی شده بود رو هم رفتم، ۶ متر بود🫥

اوکی قبول، ولی داداش یه دخل که باید جاشه، نه؟

بعد اینکه از ۴۰ متر مغازه با سرویس و انباری که قشنگ ترین صحنه های زندگیم توش ثبت شده :) بیام جایی که حتی آب نداره؟!

بس!

کل شهرک و زیر و رو کردم. یا مغازه ای نیست، یا اگر هست به قیمت خون پدر محترمشون....

واقعا سخته برام درکش چطور یه نفر میتونه انقدرررررر پول اجاره بده؟!

فقط میتونم بگم تازه دارم میفهمم تو چه جامعه ای دارم زندگی میکنم.

از صبح هزار و یک فکر مختلف به سرم زده....

از طرفی دلم میخواد واقعا زندگیم همینجا تموم شه و تو اوج خدافظی کنم... از طرفی میگم این همه ایده و هدف تو ذهنم چی؟!

ساعت ۱۰ رسیدم خونه.

له، پاره، خسته و پر از انرژی منفی.

اومدم خونه و مرد کوچولوی خونه به جای استقبال عصبیم کرد و یه دعوای مفصل راه انداخت :))

البته که خوشحالم سکوت کردم و انرژیم و سر این بچه تخلیه نکردم. فقط حرفاش و شنیدم...

تا به امروز چندین نفر گفتن که دست نگهدار تا نتیجه کنکورت بیاد...

امروز به طور جدی تصمیم گرفتم که کارای مهاجرتم رو انجام بدم و بدم :))))

دیگه نمیتونم....

نیاز به تنهایی، تنهایی، تنهایی و سکوت و آرامش دارم.

خدای مهربونم!

راه راست و درستی که خودت میدونی؟!

هدایتم کن و تو مسیر قرارم بده....

دقیقا لبه پرتگاهم...

هوامو داشته باش🌱

نویسنده: نظرات:
© نیمه تو...🌱