قبولی دانشگاه...
راستش بعد این همه غر زدن و زجر کشیدن، لازم میدونم یه چیزی تو مایه های آسونی پس از سختی(که به خدا دروغه، سخت تر هم شده🥴✌🏼) تحت عنوان قبولی دانشگاه پس از گذر از هفت خوان رستم، یه پست داشته باشم.
بعد از ۱۲ سال محصل بودن با اعمال شاقه که ۶ سال آخر به صورت بُلد طور در سمپاد گذشت و اللخصوص ۳ سال آخر زجر داد تا بگذره و صد البته یکسال آخر تا موهای بنده رو سپید کرد بگذره و ۴ ماه آخر که جانِ تنِ ظریفِ بنده را از بدن خارج کرد تا در نهایت دانشگاه سراسری روزانه در رشته ریاضیات و کاربردها پذیرفته شدممم :))
راستش خدا یه وعده داده تو قرآن که بعد هر سختی آسانی ست، طفلک کلی هم تاکید کرده، قطعا وعده خدا حقه، اما سختی سلول به سهولت رو لمس میکنه و بعد جای خودش رو به آسونی میده، اما این شرایط به چشم برهم زدنی تموم میشه!
حدوداً یک ماهه که وارد دانشگاه شدم و باید بگم، تو همین یک ماه پااااره شدم😄😂🤌
از ۵ صبح میزنم بیرون و اول صبحی ۳ ساعت تو راهم آخرشم دو دیقه قبل ورود استاد حتی یه روزایی بعد استاد وارد کلاس میشم، نگم از غروب موقع برگشت که علاوه بر زمانت، جونت هم در تصرفه و هر آن ممکنه یکی از ویروس های لاعلاج این خانوم هارو به جونت بخری...
پارسال حذفیات کنکورم مثلثات بود و وقتی کنکور دادم تموم شد گفتم آخيش چه کار خوبی کردیاااا یه نفس کشیدی از دستش، روز اول دانشگاه جلسه اول استاد اومد و با مثلثات شروع کرد :)))) درد و نفریننننن!
با احتساب کلاس های پخش در طول هفته و رفت و آمد های طولانی، می خواستم خوابگاه درخواست بدم گرچه به بچه های تهران خیلی سخت اما تردیدی میدن، ولی با توجه به روحیه حساس و وسواس خودم منصرف شدم.
من این همه سگ دو زدم که تهران دولتی قبول شم، اما غافل از اینکه رفت و آمد تهران صد برابر سخت تر از رفتن به قزوین هر روز و برگشتنه.
در آخر... شُکرِ خدای مهربونم.... که باز صدای این دختر کوچولوش رو شنید و یکی دیگه از هدفاش رو تیک زد🙃🤍✨️
لازم به ذکره که بگم وقتی از یه بنده خدا به طور کامل کندم و دکمه دیلیت رو زدم، بهم پیام داد و فهمیدم دانشکده بقل مشغول به تحصیلِ :)))