غزل💖(بچه های کار)🫂
امروز تو مغازه وقتی داشتم درس میخوندم یه دختر کوچولو با نمک خوووشگل سفید پوست با چشمای عسلی و موهای بلوند بلند اومد داخل. یه سویشرت سبز با شلوار بگ مشکی پوشیده بود...🌱
نشسته بودم اول متوجهش نشدم، اومد داخل با کلی خجالت سلام کرد.
چند دقیقه ای محو تماشای رنگی رنگی های داخل فروشگاه بود. بهش گفتم میدونستی خیلی خوشگلی؟! میدونستی چشمات خیلییی قشنگه؟! لپاش گل انداخت☺️
اسمشو پرسیدم گفت غزلم...
خیلی بی مقدمه گفت خاله میتونم تو مغازت کار کنم؟!
لبخند رو لبام خشک شد....
چرا باید یه همچین فرشته ی ۵-۶ ساله از این سن به فکر کار کردن باشه؟!
چرا باید خودش رو از دنیای کودکانه ش بندازه درست وسط آدم بزرگا؟!
خیلیییی زیبا و معصوم بود چهرش...
ترس تو وجودش داشت...
عمیقاً خجالت کشیدم از وجودم که نمیتونستم کمکش کنم...
پ.ن: یه نذری دارم که دل سه تا از بچه های کار رو به نحوی شاد کنم، دوست دارم برگرده و یه طوری خوشحالش کنم، افسوس که رفت... دلم موند پیشش...