مرد کوچولوی خونه👶❤️
پسر کوچولوی خونمون روز به روز داره جلو چشمم قد میکشه و آقا میشه..🫠
هر از گاهی یه طوری پشتم در میاد که دلم میره براش...
دو روز پیش از سر کنجکاوی چند تا محلول شوینده رو باهم همزده و علاوه بر اینکه از شدت شیمیایی بودن مواد، بطری آب شده بود یه گاز سمی هم وارد ریه هاش شده. روز اول اصلا سرفه هاش شدید نبود اما امروز حتی نمیتونست صحبت کنه. مامان غروب برده بودش دکتر. کلی دارو و سرم و آمپول و یه سری اسپری تنفسی...
پرستاره که خواسته براش سرم بزنه گفته نه خانم دکتر نمیخوان حتما باید آبجیم برام ببنده😌😁
همه فکر میکنن به خاطر من بوده اما فقط من میدونم به خاطر فرار از سوزن تو اون لحظه این کارو کرده👩🦯
خلاصه که اولش شاد و شنگول بود ولی تا سرم و حاضر کردم و رفتم بالاسرش شروع کرد داد و بیداد کردن😂
سریع ترین رگگیری تاریخچه زندگیم و داشتم😂🦧
فکر کنم کمتر از سه ثانیه...
برخلاف قد و هیکل و حرف زدنش خیلیییی لطیف و مظلومه🤦♀️
طاقت ندارم ببینم پسرم بی انرژی و بی رمق یه گوشه باشه...
فقط من میدونم تو این چند دقیقه چقدر کرم در باسنش وول وول میکنه، چون نمیتونه یه جا بی حرکت باشه😄
خداجونم زودی حالش رو خوب کن تا بلند شه کرمک های درونش رو بریزه من به آروم بودنش عادت ندارم...
پ.ن: از خودم بخوام بگم دریغ از یه لقمه صبونه، نهار یا حتی شام...
گاهی اوقات برای خودمم سواله چطور زنده ام!
هر روز هله هوله این وسط داشتم امروز رسماً دیمی زنده ام تا الان :)