دوشنبه لعنتی...
به محض اینکه رسیدم خونه، غرورِ نداشتم رو کنار گزاشتم تا برم پیشش و خبر تعطیلی شنبه رو بهش بدم، قرار بود بریم توچال🙃 رفتم نبود، مامانش گفت با یکی از دوستاش رفته بیرون...
اومدم اسپیکر و روشن کردم یه موزیک ملو گذاشتم و شروع کردم به خوندن سوره یس... اومد، چند دفعه رد شد از جلو در مغازه...
بغضی که یک هفته ست ته گلوم نشسته بود یواش یواش اومد بالا...
داشتم بی صدا گریه می کردم اومد داخل...
هعی خواستم بغضم رو بخورم، نشد،نشدددد، نشددددددد.....
یه حمله عصبی بهم دست داد....
تمام صورتم و پاهام خواب رفت....
هق هق شدید... قلبم تیر می کشید...
چند دقیقه ای حالت خواب و بیدار،مرز بین هوشیاری و بیهوشی بودم.
دست و پاش رو گم کرده بود... بغلم می کرد... بوسم می کرد...
دلم میخواست داد بزنم برو بیروووون
من از این حس ترحم بدممممم میااااااد
ولی حتی نمیتونستم چشمام و باز کنم....
امان از این قلبم....!