سرجهازی😂
امروز با یکی از دوستام که کلا یه هفته ست با یکی آشنا شده و دیت دومشونه اومدم توچال😂😭
یعنی قشنگ نقش سر جهازی رو دارم براشون 🤦♀️
پسره گفت خودم میام دنبالتون ، سر شهرک داشتیم میدوییدیم که بهش برسیم یهو جلومون سبز شد😂
ظاهر خوب و موجهی داره، آدم با خانواده و نون حلال خورده ایه...
اما چند تا چیز رو مغزم بود:
اینکه قیافش خیلی برام آشناست و مطمئنم یه جایی دیدمش...
اینکه همون دم ماشین پایین گوشی رو گزاشت رو حالت هواپیما و گزاشت تو جیبش😒
و اینکه هعی در به در دنبال سیگار بود... هعی گفت این نخ آخریشه و هعی ادامه داد...
هیچ کدوم رو دوست ندارم به بچم بگم، نمیخوام الکی ذهنش درگیر شه، شاید تراوشات ذهن بیمار من باشه.... اما برای احتیاط مراعات شرط عقله!
در کل آدم درستیه، به شرطی که ظاهر و باطنش یکی باشه...
خیلی سعی کردم فاصله بگیرم و تنهاشون بزارم...
یه دفعه به خودم اومدم و دیدم نیستن😂
از فاصله دور تر نگاهشون می کردم، من که چیزی ندیدم، دیدم؟!🫣😁
پ.ن: با دیدن این صحنه ها امروز، به این نتیجه رسیدم که تا طولانی مدت پتانسیل ورود به رابطه جدید الخصوص آقا رو ندارم...
پ.ن۲ الان دقیقااز بالای آسمون وسط تلکابین اینارو نوشتم :)
پ.ن۳: از صمیم قلب خوشحالم که انقدر بچم خر ذوق و پر از اشتیاق بود، انقدر حالش خوب بود...امیدوارم پایدار باشه!